تبليغاتX
جستار - نامه هايي براي فردا
 

فردا جان سلام

كاغذت رسيد ! اين روزها بدجوري سرم شلوغ است! در همه ي اين سالها فرصتي نشد تا پايم را از اين خراب شده بيرون بگذارم و استخواني سبك كنم و از آن مهمتر با تو احمق صله ي رحمي داشته باشم !

 از حال و هواي اينجا پرسيده بودي ،فعلا" اوضاع انواع و اقسام جشنواره و افتتاح داغ است . اما من يكي ديگر حوصله ي اين جنگولگ بازي ها را ندارم . يعني سن و سالم اجازه نمي دهد ! دوران جواني بود و شور و شري ! اما الان چه ؟

  با اين حال يكي از همين افتتاح ها كه تا حدودي به ما مربوط مي شود ، افتتاح تونل توحيد است . تونلي كه قرار بود در روز عيد غدير ميزبان آهن قراضه ها باشد ! اما بيچاره عروس نشده بيوه شد و سقف بخشي از آن فرو ريخت و كار را نيمه تمام گذاشت ! اما بالاخره چند روز پيش با شعار "شما آن را افتتاح كنيد"!! افتتاح شد. گرچه حقير همچنان نميداند كدام شير پاك خورده اي آن را افتتاح كرد! اما مسئله اينجاست  نه تنها مشكلي حل نشد كه مصيبت ديگري بر مصيبت هاي تهران افزوده شد ! نه تنها گره اي باز نشد بلكه گره ديگري بر گره هاي اين خراب شده اضافه كرد ! همين ديشب فاصله ي دو كيلومتري تونل را دو ساعته طي كردم! جايت خالي بيچاره ! نبودي ببيني كه با عهد و عيال چه بدبختي اي كشيديم تا به ته تونل رسيديم!.... اين از اين....

من نميدانم اين چرنديات چيست كه از من مي پرسي ؟ اينكه فقير در كدام خوشه قرار دارم چه اهميتي براي تو دارد ؟ واقعيت اين است هنوز نمي دانم اين خوشه ديگر چه جانوري است ! مرده شورم ببرد! انتظار هم از من نداشته باش توي اين عمر كج و كوله اي كه نصيبم شده است و من از آن خيري نديدم با آن همه چاله چوله هايش ديگرچيزي از خوشه و خوشه بازي ها بدانم ! اما شنيدم اين خوشه چيزي شبيه مهريه است ... كي داده كي گرفته ؟....

اين الباقي را در اداره پست برايت مي نويسم !

هفته پيش ساعاتي را با عليرضا قرباني و حميدرضا نوربخش گذراندم . باز هم جايت حسابي خالي بود مرد نا حسابي ! نبودي بشنوي كه عليرضا ازكنسرت موفق اش در آلمان گفت و نوربخش از كنسرت آتي اش در كانادا و آمريكا ... بگذريم.....

باقي بماند براي بعد

سلام به عهد و عيال و گاز از لپ هاي " ري را" و "بابونه"

يا علي مدد

 

 

نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 22:34 توسط مرتضی نوروزی| |
حضرت فردا !

كارت تبريكت رسيد ! از من انتظار نداري از اراجيفي كه در پشت آن نوشته بودي چيزي دستگيرم شود! ما در همين زبان فارسي خودمان مانده ايم چه برسد به زبان اجنبي! تو بهتر از هر كس ديگري مي داني كه با چه جان كندني زبان تخصصي را پاس كردم ! خدا بيامرزد پدر و مادر" دكتر جمشيدي ها "را كه اگر نبود بد جوري زه مي زدم ... بگذريم !

پشاپيش آغاز پنجمين سال تولد " جستار" را در دنياي مجازي تبريك گفته بودي ! ممنون و سپاسگزارم ! چند بار به كله ام زد كه تعطيل اش كنم و از سر منبر پائين بيايم و دست از چرت و پرت گويي بردارم و بروم دنبال خل خلي هايم ! اما نشد ! يعني دلم نيامد ! حالا ديگر "جستار" بيخ ريشم بسته است! والخ.....

از سليمي ، كوير ، حاجي ،گودرزي، عباسي ، شعباني، مهدي پور، جعفري، عسل بانو، صفا ، زوريا، پورفرجودي،كبيري، نيروانا، گاهنبار ، وارش، پارس بانو ، رها، صفايي موحد ، ياسر ، ابراهيمي ، جماعت ،يوسفي ، محمدي ، باز مانده، سرايي، آشنای قريب ، گلچره ، سياح پور ، سعادتيان ، محمد و ديگر برو بچه هاي دنياي مجازي صميمانه سپاسگزارم، كه اگر نبود همراهي آنان تا الان جستار را هفت مرتبه زنده به گور و همه را از شر خودم راحت مي كردم !.....باقي بماند براي بعد!

به عهد و عيال سلام برسانيد بلند بالا و گاز از لپ هاي "ري را" و "بابونه"

 والسلام نامه تمام!

يا علي مدد

نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 8:50 توسط مرتضی نوروزی| |

فردا جان سلام !

كاغذ امروزت رسيد! از من دلخور بودي كه چرا پته ي " منصور" را بيرون ريختم و چرا اين اواخر به "منصور" گير دادم ! حكما" مي داني كه آدم در وقت مستي به دوستي يا كسي نيش و كنايه مي زند و در عالم هوشياري پشيمان از كرده اش مي شود ، اما باز هم دلش براي عالم مستي تنگ مي شود ! با این حال از اين پس پيش از آنكه نامه را برايت پست كنم براي عيال خواهم خواند ! هر چه باشد احتياط شرط عقل است!  

اوضاع كما في السابق است ! ديروز قطاري از ريل خارج شد! و امروز هواپيمايي به گل نشست ! يكي در راه مشهد و ديگري در خود مشهد!

نگران بودي كه نكند فقير در داخل هواپيما يا قطار باشم ! خيالت راحت ! فعلا" ساق و سالم و سردماغم... فقط مرده شور آنفلوانزا را ببرد كه عهد و عيال گرفتار آنند ! الحمدلله كه خطرناكش نيست و گرنه خدا بايد به دادش برسد....

راستي هواي زمستان اينجا بهاري است و خبري از باراني به كول و چتر بر سر نيست ....

بازهم برايت خواهم نوشت !

به عهد و عيال سلام برسانيد بلند بالا و گاز از لپ هاي" ري را" و" بابونه"

يا علي مدد

نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 23:1 توسط مرتضی نوروزی| |

فردا جان! سلام

كاغذت رسيد ! به اين علت جواب نامه هايت را ماشين شده مي دهم كه خودم نسخه اي از آن را داشته باشم ! چون بيشتر براي خودم حرف مي زنم تا تو !

حال من بد نيست ! فعلا" به همان روال گذشته روزگار سپري مي كنم....

از "منصور توپ جمع كن" پرسيده بودي ! يادت هست ؟ او سالها بود كه در مسابقات مختلف توپ هاي به اوت رفته را جمع مي كرد ! آرزوي همه ي عمرش اين بود تا روزي فوتباليست شود، يكي باشد كه توپ را از كنار زمين به او بدهد و او با غرور تمام بازي را شروع كند....

"اصغر سوتي" مي گفت، "منصور" براي اينكه بازيكن بزرگي شود دماغش را به تيغ جراحي سپرد ! موهايش را خروسي زد! صورتش را .....والخ

اما بعد از آن ديگر" منصور توپ جمع كن" حتي قادر نبود توپ كنار زمين را جمع كند چه برسد به بازي ! او ديگر همه چيزاز يادش رفته بود ....

راستي خط تازه ام را برايت پست خواهم كرد ! ضمنا" سلام به عهد و عيال و گاز از لپ هاي "ري را" و" بابونه"

يا علي مدد

 

نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 21:35 توسط مرتضی نوروزی| |

نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388ساعت 21:19 توسط مرتضی نوروزی| |

بارالها:

در اين زمان كه هر كس دين را با زبان نفس خودش تفسير مي كند و هر چه غير از آن را كفر مي شمارد ، حقيقت دينت را و دين حقيقي ات را بر ما آشكار كن !

نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 19:25 توسط مرتضی نوروزی| |
http://www.harmonytalk.com/archives/images/payvar-shajarian.jpg

...... ديگر "صبا" يي متولد نمي شود تا شاگردي مثل "پايور" تربيت كند !

و ديگر " پايور"ي نيست تا به "سنتور" شخصيت آكادميك ببخشد و برايش "دستور" بنويسد !

و ديگر "موسيقي سنتي " كه در تمام دوره ها در كشاكش هاي سياسي و اجتماعي قرباني بي مهري ها و فرهنگ ناشناسي ها بوده است ، آثاري درخور خلق نخواهد كرد !

"استاد فرامرز پايور" يازده سال را در حسرت نواختن سپري كرد تا روي در نقاب خاك كشيد !

و حالا ما تا ابد حسرت شيندن نواي ساز استاد را بر دلمان خواهيم نشاند .....

يا علي مدد

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:46 توسط مرتضی نوروزی| |

"منصور بوقي" از ليدرهايي بود كه در همه ي مسابقات رسمي و غير رسمي با طبل و شيپورش به تشويق بازيكنان مي پرداخت ! او حتي زماني كه تيم مي باخت و عقب بود و بازيكنان در زمين راه مي رفتند و تنها به فكر طلب چندين ميليوني خود بودند صداي طبل و شيپورش را قطع نمي كرد ! او به جاي مدال و لوح تقدير، يك بار آنفلونزاي نوع c گرفت ! بعدها آنفلونزاي نوع b را تجربه كرد ! و دست آخر آنفلونزاي نوع a او را از پاي در آورد.... جنازه اش را بجاي امجديه در جواديه تشيع كردند و حتي يك فوتباليست هم به بدرقه اش نيامد ... وقتي او را بخاك سپرند سخنران با صداي بلند گفت : بازي تمام شد !!.....

يا علي مدد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 13:40 توسط مرتضی نوروزی| |