خداحافظ ای شهر پیامبر، خداحافظ ای رسول خدا، خداحافظ ای بهترین و برترین بنده ی خدا، خداحافظ ای بقیع، ای امامان معصوم خفته در خاک بقیع، خداحافظ ای ام البنین، ای ابراهیم پسر رسول خدا، ای شهدای احد و... خداحافظ ای کبوتران بقیع، متبرک باد نام بزرگت در بلندای تاریخ، به امید دیدار
مسجد شجره
مسجد شجره یکی از میقات گاه هایی است که باید حجاج در آنجا لباس احرام به تن کرده و محرم شوند. این مسجد در حدود پانزده کیلومتری شهر مدینه قرار دارد. به همراه دیگر حجاج به آنجا عزیمت کرده و قبل از محرم شدن سری به چاه هایی که توسط حضرت علی (ع) حفر شده است زدیم، شش چاه حفر شده توسط حضرت امیر دارای آبی شیرین است و در حال حاضر استفاده از آن امکان پذیر نمی باشد. روحانی کاروان می گفت که آل سعود در کنار همین چاه ها، چاه های دیگری را حفر کرده که آب آن تلخ می باشد و این یکی از معجزات الهی است، بگذریم.
به همراه معینی جامه ی احرام برتن می کنیم. حضور در مسجد شجره و نیت حج مفرده و آنگاه لبیک اللهم لبیک، من استرس عجیبی دارم. فضای زیبایی به وجود آمده است. بچه ها هر کدام در حال و هوای خودشان و من در فکر این که آیا واقعاً لیاقت حضور در بهترین و مقدس ترین سرزمین خدا را دارم ؟ و چرا و چراهایی که به شدت فکرم را به خود مشغول کرده است.
پس از طی مسافتی چند ساعته به محلی رسیدیم برای صرف شام که من میلی به غذا ندارم و بعد ادامه ی راه. حوالی ساعت 2 بامداد به هتل رسیدیم و پس از تجدید وضو سوار بر مینی بوس شده و راهی حرم می شویم، خیابان های مکه، ساختمان های بلند و ذکر دعا و دعا و دعا و قلب به شدت می زند. پس از دقایقی در پارکینگ حرم امن الهی پیاده می شویم و از پله برقی به سمت بالا می رویم اطراف حرم نورباران است .
از درب عبدالعزیز به سمت حرم می رویم و خدایا به خانه ات آمدم. مات و مبهوت سر بر خاک می سایم و بار الها چه عظمتی .
هفت دور برگرداگرد کعبه می گردم. نماز طواف را می خوانم. به چشمه زمزم می روم. آبی می نوشم و دست و صورتی بر آب و آنگاه سعی در صفا و مروه تا خویشتن را با خویش روبه رو کنم در سیر و سلوکی الی الله، هفت دور آهسته و شتابان و بعد تقصیر ، تارهایی از مو و قدری ناخن به پای آن جمیل مطلق، تا از مظاهر زیبایی که از خالق زیبایی غافل می کند، دوری نمایم و باز آغاز از حجرالاسود برای طوافی دیگر و این بار طواف نساء، نسایی که شایسته مقام مادری است و بوسه بر دروازه ی بهشت و بعد نماز طواف که سنگین ترین، درست ترین و پر اضطراب ترین نماز عمرم بود.
پایم به شدت خسته است، نای رفتن ندارم. اگرچه در این چند روزه درد پا را به فراموشی می سپارم و سعی می کنم تا از فرصت به دست آمده استفاده نمایم.
و خدایا عجب حالی دارم. بیشتر به یک رویا می ماند تا واقعیت همه را به یاد می آورم و دعا و آرزوی برآمدن حاجات همه ملتمسین دعا.
سيد علی صالحی - سرمشقِ مشترکِ نستعليق با نیِ دُرُشت
روزگار اگر روزگارِ ماست،
هيچ احوالی از من مپرس،
نه زنگی بزن،
نه خطی بنويس،
نه نامهای بفرست.
زندانی نيستم،
بيمارستان نيستم،
خانهنشين و خاموش نيستم،
پس زندهام هنوز!
حالا برو،
میخواهم بخوابم.
میخواهم به خوبیهای همين شب و روزِ هميشه بينديشم.
ما زندهايم هنوز،
صبحها خسته از خواب برمیخيزيم.
شبها خسته به خانه برمیگرديم.
کسی به ما نمیگويد دست و رويَت را کجا شُستهای.
کسی به ما نمیگويد اسمت چيست.
کسی از ما نمیپرسد شمارهی کفشِ همسايهات چند است،
اصلا چرا زندهای هنوز.
کسی کاری به کارِ کلماتِ مخفیِ ما ندارد.
ما خوشبختايم دوست من.
حالا برو،
میخواهم بخوابم،
فقط بخوابم!
ما همه تعجب کردیم و منتظر ماندیم. چندی بعد جسته و گریخته خبرهایی درباره ی پخش آواز این خواننده ی جوان می شنیدیم و مشتاق دیدارش بودیم. می گفتند نامش سیاوش بیدکانی است. بالاخره روزی توفیق دیدارش در واحد موسیقی دست داد و دیدیم هنرمندی است که از خراسان برخاسته تا آفاق آواز این سرزمین را چون خورشید خاوری گرم و روشن کند.
بسیار محجوب و متواضع، نازنین و صمیمی با چهره ای که همواره از نخستین تحسین ها سرخ میشد و سرخ می ماند و با انگشتان هیجان زده ای دائما قطره های عرق شوق و شرم را از گونه و چانه اش پاک میکرد. نسبت به استادان و پیش کسوتان بی نهایت فروتن بود و در عین حال آن غرور خاص خراسانی ها هم در برق چشمانش می درخشید. محمدرضا شجریان –که ابتدا در واحد موسیقی با نام "سیاوش" آغاز به کار کرد- می توان گفت محیط آنجا و قدردانی و محبت استادان را بهترین جا برای نشو و نما و پیشرفت خویش یافت و چنین هم بود.
هر روز شجریان را در واحد تولید موسیقی در اتاقی می دیدم که تنها پای دستگاهی می نشست و به صفحات آواز خوانندگان قدیمی مثل قمر، ظلی، تاج، طاهرزاده و ادیب گوش می داد. بعضی از آن صفحات صدای پاک و روشنی نداشتند و با خش خش بسیار همراه بودند اما شجریان برای اینکه جزئیات حالات همان صدای ضعیف و دور را خوب تر بشنود و درک کند گوشش را تا تا نزدیک صفحه پایین می آورد و من شاهد بودم که تا چند ساعت به همان حالت صفحه را دوباره و دوباره گوش می داد واین کار را چندماه ادامه داد و من از شوق یادگیری و همت و پشتکار او حیرت می کردم. مثل اینکه او هرگز از آموختن و تحقیق و پژوهش خسته نمی شد.
به تدریج که برنامه ی گلهای تازه ضبط و پخش می شد این توفیق را داشتم که هنگام ضبط آن برنامه ها در اتاق فرمان باشم و برکار درست خوانده شدن شعر نظارت کنم. این ارتباط دائمی باعث شد که بین من و شجریان انس و الفتی عمیق به وجود آمد. شجریان به سرعت میشکفت . می درخشید و جان ها تشنه ی موسیقی خوب و آواز دلنشین را گرم و روشن میکرد و چنگ در تار و پود دلها می افکند.
یکی از نخستین برنامه های بسیار موفق شجریان اجرای راست پنجگاه بود و چندی بعد اجرای دستگاه نوا. این دو دستگاه بخاطر پیچیدگی ها و دشواری هایی که دارند کمتر مورد توجه و بهره گیری بوده اند. یعنی آنقدر که خوانندگان و نوازندگان ، دستگاه های همایون و سه گاه و ماهور و شور و آوازهای دشتی و بیات ترک و افشاری می خواندند و می نواختند، به این دو دستگاه دشوار نمی پرداختند. راست پنجگاهی که محمدرضا شجریان، محمدرضا لطفی و ناصر فرهنگ فر اجرا کردند حدود 45 دقیقه است و برای آنها که علاقه به موسیقی و ظرافت های خاص آن دارند بسیار دلپذیر و شنیدنی است؛ تا انجا که یکی از دوستداران موسیقی کلاسیک و مخالفان سرسخت موسیقی ایرانی روزی گفت : «این راست پنجگاه را در سکوت دلخواه و خلوص محض چنان که تو خواسته بودی شنیدم. مثل یک سرگذشت بود، مثل یک زندگی رنگارنگ بود ...»
... در سفری به خراسان چنین پیش آمد که شجریان و من از راه هراز عازم مشهد شدیم و قرار بود در گرگان به محمدرضا لطفی، استاد تار و گروهش که می خواستند برنامه ای در مشهد اجرا کنند بپیوندیم .از تهران که راه افتادیم شجریان رانندگی می کرد و من درکنارش موسیقی می شنیدم. پس از پیمودن مقداری از راه و سخن گفتن از هر دری، شجریان نوار تازه ای را که ار مصر برایش فرستاده بودند در دستگاه پخش اتومبیل گذاشت تا به اتفاق بشنویم. خوش آوازی به بانگ بلند قرآن می خواند و پس از قرائت هر آیه فریاد از مرد و زن برمی خواست زیرا که معنای سخن را می فهمیدند. شیوه ی قرائت او ظاهرا به شیوه ی الازهر معروف است . نوار را در سکوت کامل شنیدیم و وقتی تمام شد و دقایقی چند گذشت شجریان با همان شیوه، اما شیرین تر و دلنشین تر، آیاتی را به حفظ از قرآن مجید خواند، در حالی که حرکت ها، سکون ها، تجوید و تحریرهایش به اندازه ای زیبا و حیرت آور بود که تنها می توانم بگویم : بی نظیر!
کنسرت شجریان و گروه لطفی باشکوه بسیار و استقبال فراوان برگزار شد که شرح آن فرصتی دیگر می طلبد. اما شبی دیگر که شجریان همراه گروه پایور کنسرت "شب نیشابور" را بر مزار خیام در هوای آزاد اجرا کردند جمعیتی مشتاق و هنردوست بر روی زمین، سکو ها، پله ها و نیمکت ها نشسته بودند. استاد فرامرز پایور بر روی دوازده رباعی خیام، در گوشه های مختلف ابوعطا که هریک با درآمدی زیبا آغاز می شد آهنگی تنظیم کرده بود.
معمولا نوارهایی که به بازار یا ترانه هایی که از رادیو پخش می شوند ساعت ها در استودیو های ضبط برای تهیه آن زحمت می کشند و بعضی قسمت های آن چند بار تکرار میشوند تا بهترین حالت ممکن بدست آید. گاه در میان ضبط لحظه ای پیش می آید که خواننده ناگزیر است صدای خود را صاف کند یا به علت سرفه قسمتی از آنچه ضبط شده ناچار باید تجدید شود. شجریان در "شب نیشابور" رباعیات خیام را از حفظ، هر کدام درجای خود و در گوشه ی خود با بهترین حالت و خوش ترین صدا، بدون کمترین وقفه، بدون کمترین سرفه یا صاف کردن صدا همه چیز را درست و کاملا در جای خود خواند. ما همه نفس هایمان را در سینه حبس کرده بودیم و دل هایمان می تپید که مبادا کمترین لغزشی یا اشکالی مثلا در فراموش کردن یک مصرع، حتی یک کلمه، مشکلی در برنامه پیش بیاورد. ولی او با قدرتی فوق العاده و تسلطی بی مانند از عهده برآمد. می پنداشتی آنچه می خواند در نهانخانه ی سینه و گلویش صاف و صیقلی، شسته و رفته، گرم و شیرین، پیشاپیش ضبط و ادیت شده و پخش می شود.
این همه صرفا به دلیل علاقه و عشق بی اندازه ی او به اصالت کارش بود و همچنین مدیون اخلاق و رفتارش که هرگز لب به سیگار نزده و هیچ یک از آلودگی هایی که متاسفانه بعضی اهل هنر دارند ندارد. شجریان برای حفظ صدا و تندرستی اش غالبا به کوه می رود و در هوای پاک کوهستان صدای بلندش را از ژرفای دره به بالای ابرها می فرستد. او بدون تردید یکی از تندرست ترین و پاک ترین هنرمندان این سرزمین است.
هنگامی که استاد نورعلی خان برومند درگذشت، شجریان در مراسم خاکسپاری اش با اشک و بغض کامل چند بیت از غزل سعدی -«بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران»- را خواند که نوارش موجود است. صدای او در این سوگواری به اندازه ای حزن انگیز است و از صمیم قلب برخاسته که بی اختیار شنونده را به گریه وا می دارد. بعد از آن برای شادروانان بنان و قوامی و دیگران نیز با ارادت و احترام کامل ابراز احساس و ادای احترام کرد.
صاحب نظر و آواز شناس گرامی دکتر حسین عمومی –قاضی دادگستری- که احاطه کاملی به جزئیات زیر وبم ها و تحریرها در همه ی گوشه ها و مایه ها و دستگاه ها دارند و سبک همه ی خوانندگان و مکتب آنان را می دانند و شجریان نیز یکی از معتقدان ایشان است و از محضرشان فیض می برد و به راهنمایی هایشان دل می سپارد عقیده دارند که : «شجریان به خاطر وسعت اطلاعات و معلومات آوازی و شناخت کامل موسیقی و صدای بسیار خوب و حنجره ی بسیار مناسب، بدون هیچ تردید، بزرگ ترین خواننده ای است که ایران تا کنون به خود دیده است.»
شجریان اینک در اوج محبوبیت است و سالن های سه هزار نفری برای او بسیار کوچک اند. او باید در استادیوم های پنجاه و صد هزار نفری بخواند تا بتواند پاسخی به این همه ندای محبت که از سوی هواخواهانش نثارش می شود بدهد. او علاوه بر کار موسیقی و آواز به چندین هنر دیگر آراسته است. در اتاقی بزرگ چندین قناری و مرغ عشق دارد و به اصطلاح پرنده پروری می کند و آوازش را با آواز قناری ها می آمیزد که داد و ستدی بسیار دلنشین است. شجریان سنتور نیز می سازد و برای تهیه ی چوب مخصوص سنتور که باید با شرایط خاص به عمل آید تا اعماق روستاهای اصفهان می رود. حوصله و علاقه اش واقعا استثنایی ست. سالهاست به گلبازی مشغول است و انواع گلهایی که پرورش می دهد نمونه اند در صدها نوع و رنگ. او برای تربیت گل و کسب اطلاع دائمی از این هنر با بسیاری از گل پروران و باغبانان آشنا شده و ارتباط برقرار کرده است. بیشترین رهاورد او از خارج، نشاء و تخم گل است.
شجریان استاد خوشنویسی نیز هست و خطش هم چون آوازش شیرین و خوش است. او می تواند عینا مانند بیشتر خوانندگان بخواند. یکبار آواز دیلمان را –که بنان خوانده است- درست با آهنگ و صدای حالت بنان خواند، طوری که اگر نگاهش نمی کردی می پنداشتی بنان است که می خواند!
منبع:نوید فضیلت – شماره 6
می گویند به شهادت تاریخ سال سگ هیچگاه برای فوتبال ما خوش یمن نبوده است. ظاهراً تا اینجای کار که قریب به 3 ماه از سال گذشته است چنین بوده است. تیم های راه یافته به جام باشگاه های آسیا توفیقی پیدا نکردند و عرب ها از ما پیشی گرفتند. تیم ملی ما هم که امسال ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند تا آنها لااقل نتایج قابل تحملی بگیرند، در 90 دقیقه ی اول ره به جایی نبردند. هیچگاه انتظار آن را نداشتیم و نداریم که زبانم لال قهرمان جهان شویم اما این خواسته ی بزرگی نیست که حداقل تیم ملی ایران را در دور دوم ببینم. فقط دور دوم و نه بالاتر آیا این زیاده خواهی است؟
یک 90 دقیقه رفت و دو 90 دقیقه ی دیگر در پیش است. آیا باز هم برخی از این جماعت 11 نفری که در میدان هستند بر روی اعصاب و روان ما رژه خواهند رفت؟
آیا میرزاپور باز هم توان زدن یک شوت معمولی را نخواهد داشت؟
آیا علی دایی دوباره بهترین تماشاگر جام هیجدهم لقب خواهد گرفت؟
آیا نصرتی با اشتباه بچه گانه ی خود کارت زردی دیگر دریافت خواهد کرد؟
آیا رضایی از فرط خستگی توپ را به تیم حریف تقدیم خواهد نمود؟
آیا در فاصله ی 20 دقیقه، اندک شادی مان جایش را به یأس و ناامیدی خواهد داد؟
آیا برانکو ترسوترین مربی جام لقب خواهد گرفت؟
و ده ها آیاهای دیگر که پاسخش را در 180 دقیقه ی باقیمانده خواهیم گرفت.
خدا کند دیگرانی که فرصت گاف دهی پیدا نکردند در دو بازی باقیمانده نخواهند از خجالت 70 میلیون ایرانی درآیند.
خدا کند که عصر شنبه حالمان خرابتر از اینی که هست نشود.
و خدا کند که سال سگ امسال همان سال سگ سال های ماضی نباشد.
و خدا کند بچه ها بی آبرویی نکنند.
یا علی مدد
که پشت درهای بسته ماندهایم!
دیر آمدهایم!
خیلی دیر...
پس به ناچار
حدس میزنیم،
شرط میبندیم،
شک میکنیم...
و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونهیی دیگر در جریان است!
حسین پناهی
(از دفتر هفتم: نمیدانمها-ص 51)
مرگ ناگهانی حسین پناهی در 14 مرداد 1383 باعث بهت و تعجب علاقهمندان کارهایش شد. چه آنانی که او را تنها به عنوان بازیگر سینما و تلویزیون میشناختند و چه کسانی که با آثار او در قالب شعر و نمایشنامه آشنا بودند.
پزشکی قانونی علت مرگ او را ایست قلبی عنوان کرد، گرچه...
تا پیش از مرگ حسین پناهی از او کتابهای متعددی در زمینهی شعر و نمایشنامه منتشر شده بود، کتاب "من و نازی" او مورد استقبال علاقهمندانش قرار گرفته و مدتها نایاب بود. تا اینکه در نمایشگاه کتاب امسال، مجموعهی کاملی از اشعار او به نام "چشم چپ سگ" در هفت دفتر مجزا توسط انتشارات دارینوش منتشر شد. در این هفت دفتر اشعار حسین پناهی، که پیشتر منتشر بودهاند، با تغییراتی که خود او به آنها اعمال کرده بود و اضافات تازه به چاپ رسیدهاند، علاوه بر این، تعداد زیادی از اشعار تازهتر او که مجال نشر نیافته بودند از میان دست نوشتههای پراکندهاش جمعآوری و منتشر شدهاند.
هفت دفتری که مجموعهی چشم چپ سگ را تشکیل میدهند از این قرارند:
دفتر اول: به وقت گرینویچ
دفتر دوم: افلاطون کنار بخاری
دفتر سوم: من و نازی
دفتر چهارم: کابوسهای روسی
دفتر پنجم: سالهاست که مردهام
دفتر ششم: نامههایی به آنا
دفتر هفتم: نمیدانمها
تمامی این دفاتر با سالنوشت زندگی حسین پناهی و مقدمهای از او تحت عنوان "در کودکی..." آغاز شده اند و طرح جلد مناسب و قابل اعتنایی دارند.
در کنار هم قرار گرفتن اشعار او - با وجود فقدان تاریخ سرایش اشعار که بیشتر به خود شاعر برمیگردد تا ناشر - به منتقدان و علاقهمندان پیگیر آثار او فرصت مطالعهی دقیقتر و همچنین بررسی سیر تکاملی زبان شعری و نگاه حسین پناهی را فراهم آورده است.
دم به کله میکوبد
و شقیقهاش به دو شقه می شود
بی آنکه بداند
حلقهی آتش را خواب دیده است
عقرب عاشق!
(از دفتر هفتم: نمیدانمها-ص 51)
امروز صبح را با دعای ندبه آغاز کردیم و باز هم مداحی خوب مداح اهل بیت که الحق و الانصاف خوب می خواند بسیار به دلم چسپید و بعد هم شرکت در نماز جمعه و انبوه جمعیت و ما هم در پشت بام حرم نبوی . هوا بشدت گرم است وما خیس از عرق ! از امکانات خنک کننده خبری نیست .
عصر را باز ساعتی در مغازه عبدالغفور گذراندیم . صرف چای سبزو سخن از افغانستان و ایران و سیاست ودست آخر ادبیات . عبدالغفور شعرهای متعددی خواند و من هم گفتم که اهل هنر هستم . برخی خزعبلاتم را نیز برایش خواندم . تصمیم گرفتم برایش خطی به یادگار بنویسم که نه قلم بود ونه مرکب . و افسوس اینکه چرا قلم و مرکبم را با خود نیاورده ام . برای همین به بعثه ی مقام معظم رهبری که در همین هتل مستقر است رفتم . خطاط آنجا که مرادی نامی بود در اتاق بعثه با یک روحانی مشغول گپ و گفتگو بود ، از وی خواستم لحظه ای بیرون آمده تا از وی قلم و مرکب به امانت بگیرم . دقایقی را به انتظار ماندم اما خبری نشد . حسابی به من بر خورد ! قرار شد فردا عبدالغفور مرکب و قلم بیاورد تا برایش قلم فرسایی کنم .
طبق معمول نماز در حرم نبوی و زیارت بقیع از پشت میله ها و ضبط صدای امام جماعت حرم پیامبر (ص) که نماز را به بهترین و زیباترین شکل آن می خواند . وبعد هم هتل وجمع وجور کردن وسایل و آماده شدن برای عزیمت به مکه ی مکرمه .
یا علی مدد
![]() |
مدینه – پنجشنبه 8/6/80
مرده شورمان ببرد ! امروز صبح را خواب ماندیم . نه من بیدار شدم و نه معینی . پس از صرف صبحانه ، روحانی کاروان در جلسه ای کنار یک ماکت کعبه اعمال حج را توضیح داد .
حوالی ظهر سری به بازار زدیم و اندکی پرسه در خیابان های مدینه و از آنجا هم برای انجام فریضه ی نماز ظهر به حرم منور نبوی رفتیم . غروب هم سری به مشرب ام ابراهیم ، بیت ماریه قبطیه ، مادر حضرت ابراهیم (ع) زدیم . یک چهار دیواری در محل شیعه نشین مدینه . مسافت نسبتا" طولانی آن هم با پای پیاده حسابی خسته ام کرد و بعد هم پا درد .حالا هم آماده می شوم برای دعای کمیل که در همین هتل برگزار می شود .
راستی یادم رفت بنویسم ، امروز فاطمه و فاضل زنگ زدند که حال آمدم .
یا علی مدد
بهترین اتفاق امروز، نماز در محراب رسول اله (ص) بود، چند روزی می شود که منتظر چنین فرصتی بودم که نشد . به دلیل شلوغی بیش از حد و خلق اله هم در صف، برخی از ایرانی ها هم که ول کن نیستند، وقتی به آنجا می رسند باید چندین رکعت نماز بخوانند، بدون توجه به اینکه عده ای دیگر می خواهند از این فیض بهره مند شوند. دو رکعت نماز در جایی که رسول خدا نماز اقامه می کرد، موهبتی است الهی و خدا را شکر که این بی مقدار چنین توفیقی را پیدا نمود.
امروز به محل جنگ احد رفتیم، کوهی در پنج کیلومتری مدینه، در دامنه کوه، مدفن حمزه عموی پیامبر و شهدای احد به چشم می خورد. قبور ، داخل یک چهار دیواری است و مردم در پشت دیوار و پنجره به دعا می پرداختند.
وقتی بچه ها مشغول دعا بودند و روحانی با یک بلندگوی دستی زیارت حضرت حمزه را می خواند، مأموران سعودی مانند تیری از چله رها شده به بچه ها حمله کردند. با قطع صدای بلندگو ، بچه ها با صدای بلند شروع به خواندن دعا کردند ، و از این که به حرفهایش اعتنایی نکردند مجدداً ماموران سعودی حمله ور شده و تعدادی از کتاب های دعا را با خود بردند و از طریق بی سیم تماس گرفتند تا لابد بیایند و تکلیف مارا روشن کنند ، تا آن لحظه که ما در آنجا بودیم خبری نشد که نشد.
مسجد ذوقبلتین مقصد بعدی ما بود، مسجدی با دو قبله که در زمان رسول اله (ص) پیش از آنکه مکه به عنوان قبله مسلمین معرفی شود مسلمانان به سمت مسجد الاقصی نماز می خواندن و در همین مسجد هنگامی که پیامبر مشغول نماز بود به وی وحی شد که رو به مکه نماز گزارد و از آن تاریخ قبله تغییر کرد.
مسجد قبا: اولین مسجدی که توسط پیامبر و مسلمانان بناگذاشته شد، مسجدی فوق العاده زیبا ، در گوشه ای از مسجد بچه های خردسال مشغول خواندن قرآن بودند، بدون هیچ نظم و ترتیبی و در میان آنها شیخی به قیافه ی اباقطام سریال امام علی(ع) ، (موهای تراشیده، سیبل های کوتاه شده و ریش های بلند مشخصه های اصلی این جماعت است). برخی چوبی در دهان برای مسواک و انجام مستحبات به وفور ،کار بی کار . کدام اهل مدینه ای کار می کند؟ مغازه ها را به قیمت چند برابر به جماعت بیچاره پاکستان، افغانستان، ازبکستان، ترکمنستان و ... اجاره داده و در منزل مشغول دیدن ماهواره به منظور حال در دنیا و یا در مساجد و حرم نبوی برای کسب ثواب آخرت!!! هیکل های فربه و شکم های به جلو آمده ، و بیچاره آنهایی که بخواهند جنازه ی این جماعت را بر دوش کشند. بعد از مرگ جنازه را به حرم نبوی آورده و نماز میت را پس از نماز های جماعت خوانده و در قبرستان بقیع دفن می نمایند. ظاهرا" دیگر از شب سوم و هفت و چهلم و سال خبری نیست ، وقتی مُرد، مُرد، انگار که نبوده است.
و اما بعد :
رفتن به محل جنگ خندق در گوشه ای از شهر مدینه و اینکه طرح خندق توسط سلمان ، همان صحابی بزرگ و ایرانی رسول اکرم (ص) پیشنهاد شد. مسجد حضرت علی(ع) و دو رکعت نماز در آن و مسجد حضرت فاطمه(س) که درب آن توسط وهابیون سیمان شد و نمی دانم چه چیزی راجع به آن بنویسم که مظلومیت اهل بیت را به تصویر بکشم ، و زبانم لال ، شاید تا چند سال دیگر نامی از علی و فاطمه و ائمه در اینجا نباشد .
امشب عبداله و رحیمه و فهیمه و حسین تماس گرفتند و باز هم دعا می کنم که حسین هر چه سریعتر بحق پیامبر اکرم و ائمه بقیع شفا یابد. "آمین"
یا علی مدد
ما همه چيزمان، مثل هم است، هيچ چيزمان هم سر جايش نيست. ملت دقيقه نود هم هستيم و معمولاً در همان دقيقه نود هم گل مى خوريم. حتى اگر بازى فوتبال هم نباشد و چيزى باشد مثل انتخابات!اما حالا شعر و موسيقى و دقيقه نود ربطى به فوتبال هم پيدا كرده!در اين مملكتى كه قرار نيست به اتومبيل مونتاژ و لوازم صوتى و تصويرى وارداتى و حتى فوتبالش بنازد، كار شعر و موسيقى و فرهنگ و ادبياتش هم به دقيقه نود كشيده يعنى قرار است باز هم گل بخوريم!كار شعر و موسيقى يا بهتر بگويم سرود يا ترانه جام جهانى فوتبال، خارى شده در جگر اهل موسيقى و شعر كه به فوتبال هم علاقه مندند. معلوم نيست متولى اين يكى، ديگر كيست؟ آيا فدراسيون فوتبال است؟ آيا كميته ملى المپيك است؟ آيا وزارت فرهنگ و ارشاد است؟ آيا صدا و سيما است؟ آيا برعهده نمايندگانى از اين چند نهاد دولتى است؟ آيا قرار است برعهده بخش خصوصى باشد؟ و چند آيا و اماى ديگر.اما، «اما»ى بزرگ اين است كه موسيقى و ترانه ما در جام جهانى فوتبال، بايد معرف نغمه ها، الحان و موسيقى ملى و ادبيات فاخر و پربار ما باشد. در هر «ژانر» و «گونه» و «نوع» و «جنس» و «شكل» شعرى و موسيقايى... بالاخره قرار است اين سرود- اگر سرودى در كار باشد- معرف فرهنگ و مليت ايرانى باشد و احتمالاً قرار بوده كه درجه يك هم باشد و اصل اصل و ارژينال ارژينال هم باشد! اما- و اماى بزرگ اين است!- كه در مصاحبه ها مى شنوى و در خبرها مطلع مى شوى كه هر كسى برداشته و ساز خودش را در همان مايه اى كه دلش خواسته كوك كرده و به طور گوش خراشى مى نوازدش، يكى با لحن «نكيسايى» سر و صدايى درمى آورد و يكى هم با لهجه «تاجيك» قرار است ناله اى بزند و يكى هم مى خواهد «مينا»ى به كنجى پرت شده را بردارد و يك نوشيدنى مجاز تعارفمان كند!و تو مانده اى كه يقه چه كسانى را بايد بگيرى. خانه موسيقى را با آن هنرمندان ريز و درشت؟ يا خانه شاعران را با آن هنرمندان پير و جوان؟ يا مركز موسيقى صدا و سيما؟ و يا مركز موسيقى ارشاد؟ و يا هر كسى ديگر...آقايان، يادمان باشد: هر چند تا گلى كه در جام جهانى از دقيقه يك تا نود بخوريم، سرافكندگى نخواهد داشت. بازى فوتبال است و ما هم آسيايى و پنجاه سال عقب تر از فوتبال اروپا و آمريكاى لاتين. اما در موسيقى و شعر كلى باد در غبغب داريم و صاحب ادعاييم... چرا حالا با اين همه بزرگ و كوچكى كه در موسيقى و شعر روزگار ما سراغ داريم، كار را به چند تا «پاپيست» و «فوتباليست» سپرده ايم؟ ما مى توانستيم از موسيقى «محمدرضا لطفى» تا موسيقى «ناصر چشم آذر» را، با يك حساب و كتاب، در ترانه جام جهانى، تعريف بكنيم و از صداى «محمدرضا شجريان» تا صداى «محمد نورى» و «عليرضا عصار» را. و بخواهيم كه در هر شكل از اشكال، نغمه، لحن، لهجه و مقام، ايرانى باشد. اما خبرها حاكى از آن است كه هوا كمى تا بسيارى ابرى است. و به سمت بى هويتى پيش مى رويم و كاملاً قرار شده در اين «گوشه» سايه نشين باشيم. و كار را به «دسته» چندمى ها بسپاريم...نمى دانم اين ناله ها در گوش كسى اثر خواهد كرد يا نه؟ فقط نوشتيم كه در تاريخ ثبت شود تا آيندگان بدانند در روزهاى قبل از جام جهانى و پيش از پخش ترانه اى كه معلوم نيست چيست و صاحبش كيست، هوارى بلند شده كه: آى... اينجا ايران است... سرزمين فرهنگ و شعر و موسيقى و كلمه و لحن... و اين تنها بخشى از دارايى ما است كه مى توانيم به آن بنازيم... اين ميراث باستانى را تخريب نكنيد... اصلاً اگر قرار است كار به مقلدين درجه چندم لس آنجلسى بكشد، از خير موسيقى و ترانه جام جهانى گذشتيم... يك دقيقه سكوت!
آنچه از شواهد پیداست کاروانهای متعدی به مدینه آمده اند ، بطوری که امروز صبح قبرستان بقیع مملو از زائران ایرانی بود و کاروان های مختلف در گوشه گوشه ی اطراف بقیع و حرم نبوی به زیارت و راز و نیاز می پرداختند . امروز فرصتی دست داد تا چند عکس یادگاری از حرم مطهر پیامبر و بقیع بگیریم . اما ممنوع بودن عکاسی کار را سخت می کند . ماموران سعودی در صورت مشاهده ، دوربین را ضبط و فیلم آن را از بین خواهند برد .
عبد الغفور می گفت " کل صور فی النار " و این حدیث را از پیامبر نقل کرد . خدا عاقبت او و ما را ختم به خیر کند! وقتی از کنار مغازه اش می گذشتیم به اصرار ما را به صرف آبمیوه دعوت کرد . ساعتی را در کنارش نشستیم و از هر دری سخن گفتیم . حرفهای جالبی می زد . حساسیت عجیبی به مسلمانان داشت و معتقد بود اجنبی ( غیر مسلمان ) نباید در امور مسلمانان نقشی داشته باشند و شاکی از اینکه چرا داور استرالیایی ، بازی ایران و عربستان را صوت زده است .
وی از حاکم جدید مدینه به نیکی یاد می کند و از حاکم قبلی به شدت انتقاد می کرد ، که چرا در جشن تولد فرزندش فرانسوی ها و یا بقول او اجنبی ها را دعوت کرد و برای همین شاهزاده عبد الله او را کنار گذاشت و او هم اکنون حاکم شهر جده است . عبدالغفور می گفت جده به همین دلیل یکی از شهرهایی است که به شدت تحت تاثیر غرب است .
گذشته از آن عبد الغفور اعتقاد داشت باید روسای کشور خود را چون دری گرانبها نگهداریم تا مملکت پیشرفت کند و در عربستان مردم شاهزاده عبدالله راچون نگینی حفظ و حراست می کنند و برای همین کشور هر روز در حال آباد شدن است . بگذریم
بعد از ظهر به همراه کاروان سری به مسجد مباهله زدیم . جایی که پیامبر با مسیحیان بنی نظیر برای مباهله رفته بودند که ظاهرا" طرف مسیحی جا زد و با قی قضایا .
یا علی مدد
گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد. استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوري هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند. پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده ايد كه همگي قهوه خوري هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده اند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است. سرچشمه همه مشكلات و استرس هاي شما هم همين است. شما فقط بهترين ها را براي خود مي خواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و ... همان قهوه خوري هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت. گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي فهميم. پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود... به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببري .
با سپاس از دوست ارجمندم جناب آقاي مهرداد سخايي براي ارسال مطلب فوق
ياعلي مدد

