خط به خط پارچه پیرهنم آلوده است
تار و پود گره های کفنم آلوده است
مردم از بس که به تقوای شما تن دادم
خوش به حالم که همه جای بدنم آلوده است
----------------------------
سر به دنبال دل در به در خود داریم
هر زمان چشم به راه خبر خود داریم
آنچه از جامه رسوایی ما مانده به جای
آستینی است که در چشم تر خود داریم
|
|
تازه ترين اثر هنرمند ارجمند عليرضا قرباني با عنوان فصل باران با موسيقي
مجيددرخشاني، توسط انتشارات سروش منتشر شد، فصل باران پنجمين اثر عليرضا قرباني پس از
كيف انگليسي،شب دهم، اشتياق و از خشت و خاك مي باشد، اين اثر كه به استاد بزرگ
موسيقي ايران محمد رضا لطفي نوازنده ی برجسته تار و سه تار و كمانچه و ... تقديم
شده است در دستگاه همايون و با تصنيف ساغر هستي، با شعري از رهي معيري آغاز و سپس
آواز همايون با شعري از اديب پيشاوري، چهار مضراب همايون و تصنيف فصل باران با شعري
از مولوي و تصنيف حتي به روزگاران با شعر شفيعي كدكني در روي الف به پايان مي رسد.
آواز بيداد با همنوازی سه تار و با شعري از سعدي ، قطعه ي شوشتري با شعر عطار
نيشابوري و تصنيف شوشتري با شعري از مولوي و آواز عشاق و قطعه ي نوروز با دو نوازي
تار و كمانچه و تصنيف دختر خورشيد با شعر فريدون مشيري قطعات روي ب را تشكيل میدهند. اين اثر از معدود آثاري است كه به منظور دستيابي به احساس غني گروه نوازي ،
بطور همزمان و گروهي ضبط شده است .گروه خورشيد در سال 84 توسط مجیددرخشاني نوازنده
تار و متشکل از 32 نوازنده آغاز به كار كرده است. ا ين روزها نيز گروه فوق
مقدمات اجراي كنسرت در كاخ نياوران به خوانندگي سالار عقيلي را فراهم مي آورد.
ياعلي مدد
گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو .. كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟ اون هيچ جوابي نداد.... حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم . احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم ، سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!” گم شو از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد : “ اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس
رو عوضي اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد درخونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه ، ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي . همسايه ها گفتن كه اون مرده ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من :
اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني ...
وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين مال خودم رو دادم به تو .
براي من اقتخار بود كه پسرم مي تونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه با همه عشق و علاقه من به تو .
مادرت
قهرمان خواهدشد. مباركش باشد . ما هم كه در همان دور اول زه زديم و آبروي بادآوردةي
خود را به باد داديم !! و در 270 دقيقه حرفي براي گفتن نداشتيم و نتوانستيم مثل تيم
هاي آفريقايي آبرومندانه با جام وداع كنيم و لشكر شكست خورده بدون هيچ استقبالي
غمگنانه به كشور بازگشت و باقي قضايا
شكست تيم ملي هم مثل روال گذشته در شبكه هاي مختلف و با كارشناساني كه تقريباً
در همه شبكه ها مشترك بودند و حرفهاي تكراري كه هيچ دردي را دوا نكرد و نخواهد كرد
مورد بحث و بررسي قرار گرفت اما نميدانم چرا تا كنون كميته بررسي شكست تيم ملي
تشكيل نشد تا لطيفه اي خنده دار مثل سالهاي ماضي تكرار شودو بساط انبساط خاطرمان از
گزارشي كه تقرير مي كنند فراهم شود. سرود ملي فوتبال هم كه براي خود ماجرايي داشت.
از اسامي متعدد خوانندگانی كه در اين طرف آب وآن طرف آب قرار بود بخوانند ولي دست
آخر متوجه نشديم كه بالاخره سرود فوتبال راچه كسي خواند ! اما سرودهاي غير رسمي
گهگاه از شبكه هاي مختلف پخش مي شد از عمو پورنگ و مجيد قناد فيتيله جمعه تعطيله و
هاشمي شبكه دو و رنگين كمان شبكه پنج و... و شعرهاي تهوع آور و آهنگ هايي ضعيف و...
به اين شعر توجه كنيد:
هركه به ما شاخه گلي هديه داد
ملت ما باغ گلش تحفه داد!!!
گر به ميان آيدمان آبرو
كيست كه بتواند مان روبرو!!!
جام جهان دست شما بايدش
حامي تان دست خدا بايدش!!!
در ميكده مي رقصم از باديه مي نوشم!!!
شكرانه انعام است جامه ام به تن جام است
دستي مي وديگر دست حور است در آغوشم
مردي كه حريفم شد دركارنمي بينم ...
بالاغيرتاً اگر شما چيزي دستگيرتان شد به ماهم بگوييد. در مملكت گل و بلبل اگر
در همه ي زمينه ها دچار ضعف هايي باشيم لااقل اوضاع شعرمان بد نيست. شما اينطور فكر
نمي كنيد؟
يا علي مدد
سيد علی صالحی
گاه در بستر خويش، پهلو به پهلوی گريه که میغلتم،
با من از رفتن، از احتمال
از نيامدن، از او، از ستاره و سوسو سخن میگوئی.
شانه به شانهی من
با من از دقيقهی زادن، از هوا، از هوش،
از هی بخندِ هفتسالگی سخن میگوئی.
خدايا چقدر مهربانی کنار دستمان پَرپَر میزد و
آينه نبود تا تبسم خويش را تماشا کنيم.
حوالی ظهر به حرم امن الهی میروم . وقتی به کعبه نگاه می کنم حس غریبی پیدا می کنم . به قدری با شکوه است و با صلابت که احساس غریبی ام افزون می شود . در مقام اسماعیل دو رکعت نماز حاجت می خوانم و بعد زیر ناودان طلا ، که می گویند سه دعا مستجاب می شود به راز و نیاز با صاحب کعبه می پردازم . خوشبختانه این امکان وجود دارد که به کعبه بچسبی و حرفهایت را با او بزنی . و من اولین چیزی که می خواهم اینکه : این سفر آخر من نباشد و باز هم توفیق زیارت خانه ی خدا نصیبم شود . وبعد عاقبت به خیری خانواده ام و دیگر ، شفاعت مولا در شب اول قبر . و باز هم دعا برای مصطفی و حسین .
روبروی کعبه می نشینم و به شکافی نگاه می کنم که فاطمه بنت اسد از آن داخل کعبه شد تا علی متولد شود . میروم و دست بدان می سایم ، می بویم و می بوسم .
در مقام ابراهیم دو رکعت نماز برای روح بزرگ مادر می خوانم و از خدای کعبه برایش آمرزش می طلبم . و دو رکعت نماز به نیت پدر می خوانم که سایه اش بر سرمان مستدام باشد و دورکعت به نیت فاطمه که به گردنم حق دارد و بعد طواف به نیابت از مادر.
عصر باز هم در حرم به همراه معینی در مقابل چهار رکن کعبه نماز تحیت می خوانم . وبعد تلاوت قرآن و نظاره ی مردمی که از ملل مختلف بر گرداد حرم یار می گردند .
یا علی مدد
شعر علاقه داشت و در دوران دبيرستان و سال اول دانشگاه دفتري از غزل و مثنوي ترتيب
داد.آشنايي با شعر نو و قالب هاي آثار او را از ادامه شيوه کهن باز داشت. اما راهی
ميانه را برگزيد. مشيري، نه اسير تعصبات سنت گرايان شد، نه محجوب نوپردازان افراطي.
راهي را که او برگزيد همان حالت نمايان بنيانگذاران شعر نوين ايران بود. به اين
معنا که او شکستن قالب هاي عروضي و کوتاه و بلند شدن مصرع ها و استفاده بجا و منطقي
را از قافيه پذيرفته و از لحاظ محتوي و مفهوم هم با نگاهي تازه و نو به طبيعت و
اشياء، اشخاص و آميختن آنها با احساس و نازک انديشي هاي خاص خود پرداخته و به شعرش
اينها چهره اي کاملا مشخص مي دهد. استاد فقيد، دکتر عبدالحسين زرين کوب، درباره
فريدون مشيري گفته است: « با چنين زبان ساده، روشن و درخشاني است که فريدون، واژه
به واژه با ما حرف مي زند، حرفهايي را ميزند که مال خود اوست، نه ابهام گرايي
رندانه، شعر او را تا حد هذيان، نامفهوم مي کند و نه شعار خالي از شعور آن را وسيله
مريدپروري و خودنمايي مي سازد. شعر او، زبان در سخن شاعري است که دوست ندارد در
پناه جبهه خاص، مکتب خاص و ديدگاه خاص خود را از اهل عصر جدا سازد. او بي ريا عشق
را مي ستايد، انسان را مي ستايد و ايران را که جان او به فرهنگ آن بسته است دوست
دارد.» فريدون مشيري در دوران شاعري خود، در هيچ عصري متوقف نشد، شعرش بازتابي است
از همه مظاهر زندگي و حوادثي که پيرامون او در جهان گذشته و همواره، ستايشگر خوبي و
پاکي و زيبايي، و بيانگر همه احساسات و عواطف انساني بوده و بيش از همه خدمتگزار
انسانيت است. کتاب هاي اشعار او به ترتيب عبارتند از: تشنه توفان، گناه دريا،
نايافته، ابر و کوچه، بهار را باور کن، از خاموشي، مرواريد مهر، آه باران، از ديار
آشتي، با پنج سخن سرا، لحظه ها و احساس، آواز آن پرنده غمگين. گزينه اشعار او
عبارتند از: پرواز با خورشيد، برگزيده ها، گزينه اشعار سه دفتر، دلاويزترين، يک
آسمان پرنده، و همچنين برگزيده اي از کتاب اسرار التوحيد به نام يکسان نگريستن
فريدون مشيري در سوم آبان ماه 1379 در سن 74 سالگي دارفاني را وداع گفت.
دوست بدارید
اي همه مردم ، درين جهان به چه كاريد ؟
عمـر گـرانمايه را چگونـه گـذرانيـد ؟
هرچه به عالم بود اگر به كف آريد
هيـچ نـداريـد اگـر عـشـق نـداريـد
واي شما ،
دل به عشق اگر نسپاريد ،
گر به ثريا رسيد هيچ نيرزيد !
عشق بورزيد ،
سيد علی صالحی - دارد يک اتفاق تازه میافتد
اگر اشتباه نکنم
به گمانم آخرين ديدار ما
بالای بُنبستِ همين باغ صنوبر بود
تو پيراهنِ بنفشی از بارشِ پروانه پوشيده بودی
باران هم میآمد،
زير درختی که بر پرچينِ پسين خميده بود
چيزی جز چراغی شکسته،
سنگچينِ اجاقی خاموش،
و دو سه کبريتِ سوخته نديديم.
راستی چرا به خاطر يک خط خالی
از خوابِ جمعه و از مَشقِ گريه گذشتيم؟!
اگر اشتباه نکنم
به گمانم کسی بالای بُنبستِ باغ صنوبر نوشته بود:
- چه بسيار که به جستجوی آن دروازهی بزرگ
در مِه به جانب دريا رفتند،
نشانیِ کسان ما را با خود بردند،
و ديگر باز نيامدند.
هنوز رَدِپای پرندهای
بر خوابِ خيسِ راه پيدا بود،
باران هم میآمد.
گفتم بيا به خانه برگرديم
چيزی به آخرين دقايق روز باقی نيست!
به خدا من از اين همه همهمه در سايهسارِ صنوبران میترسم.
اينجا پسِ هر سنگ و هر درخت،
انگار شبحی خاموش
پیِ کبريتی سوخته
جيبهای خيسِ بارانیِ خود را میکاود،
میبينی ریرا ...!؟
تو گفته بودی عدهای آدمی و پَری
خاطراتِ برهنهی ما را به جانبِ جوبارِ بزرگِ روز میبرند،
تو گفته بودی دريا
پشتِ همين پرچينِ شکسته آرميده است،
پس کو، کجا، چرا ...
چرا به خاطرِ يک خطِ خالی
از خوابِ جمعه و از مشقِ گريه گذشتيم!؟
ديگر تمام شد،
حالا بيا به خانه برگرديم
بيا به فالِ گشودهی اين کتابِ قديمی
فقط از يک جوابِ روشنِ کوتاه
به سهمِ اندکِ اين علاقه قناعت کنيم.
اگر اشتباه نکنم
به گمانم دارد يک اتفاقِ تازه میافتد.









