تبليغاتX
جستار
آمد به سرم از آنچه می ترسیدم

تهیه کننده ی محترم سریال نرگس در گفت و گوی ویژه برنامه ی عید مبعث خبر داد :

گروه دست اندرکار سریال مذکور مجموعه ای دیگر را عنقریب کلید خواهد زد .

یا علی مدد

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 23:9 توسط مرتضی نوروزی| |

می گویند گریاندن مردم آسانتر از خنداندن آنان است ، برای همین است که در موسیقی گوشه های دشتستانی و کرد بیات و آواز دشتی و دستگاه همایون برای ما جذاب تر از شیندن ماهور و چهار گاه است و صدای" نی " ما را دگر گون می کند و اشگ هایمان را بر گونه هایمان جاری می سازد و مرده هایمان اعتباری افزون بر زندگان دارند .

صدا و سیما ظاهرا" با تولید برنامه های نود قسمتی طنز نتوانسته است لبخندی را بر لب های مردم بنشاند ، تنها  " مهران مدیری " تا حدودی در این زمینه موفق بوده است اما دیگران حرفی برای گفتن نداشتند ، بنابر این حالا که توان خنداندن مردم وجود ندارد بساط گریه ی آنان را فراهم آورده است و بر خلاف معمول ، در ایامی غیر ماه مبارک رمضان شاهد پخش سریالی به نام " نرگس " هستیم  . صرفنظر از موضوع قصه ، درگذشت " پوپک گلدره  " وجایگزینی شخصی دیگر، مصیبت سریال را افزون کرده است . مردم نیز مجبورند هر شب شولای مرثیه بر سرکنند و با حزن و اندوه آماده استراحت شوند و منتظر شبی دیگر و غمی دیگرباشند ....

حالا به صدا و سیما چه مربوط که جامعه ی جوان ما نیاز به شادی و شور و نشاط دارد ؟

شادی یعنی چه؟ چه کسی گفته است شاد زیستن هنر است و عمر آدمی را زیاد می کند ؟ مگر قرار است چند سال عمر کنیم ؟

سریال نرگس می توانست یک فیلم دو ساعته باشد .می توانست بسیاری از دیالوگ های آن حذف شود ، می توانست به جای 75 قسمت در 30 قسمت ساخته شود و در ایام ماه مبارک رمضان  که عادت به دیدن چنین سریال هایی داریم پخش شود که نشد .

 اینها به کنار ، خدا کند که این عادت در صدا و سیما باب نشود و تب ساخت فیلم های 90 قسمتی این چنینی فیلم سازان ما را فرا نگیرد .

یا علی مدد

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 17:13 توسط مرتضی نوروزی| |

 

حسین منزوی

 

 

 

گور شد گهواره، آری بنگريد اينک زمين را
اين دهان واکرده غرّان اژدهای سهمگين را

قريه خواب و کوه بيدار است و هنگامه شبيخون
تا بکوبد بر بساطش صخره‌های خشم و کين را

مرگ من يا تست بی‌شک آن ستون، آن سقف، آنک!
کاينچنين از ظلمت شب بهره می‌گيرد کمين را

*

مادری آنک! به سجده در نماز وحشت خود
خسته می‌سايد به خاک کودکان خود جبين را

دخترک خاموش بهتش برده از تنهايی خود
می‌کشد بر چشم‌های بی‌نگاهی آستين را

نوعروسی خيره در آفاق خون‌آلوده، در چنگ
می‌فشارد جامه‌ی خونين جفت نازنين را

«باز می‌پرسی: که‌ها مردند؟ می‌گويم: که زنده است؟!»
پيرمرد انگار با خود زير لب می‌مويد اين را

ديگری سر می‌دهد غمنامه‌ی شکر و شکايت:
تا کجا می‌آزمايی ای خدا اين سرزمين را؟

کودکان از خواب اين افسانه بيداری ندارند
با که خواهد گفت مادر، قصه‌های دلنشين را؟

از تمام قريه، يک تن مانده و ديگر کسی نيست
تا کشد دست تسلا بر سر، آن تنهاترين را

*

مرده چوپان و نی‌اش افتاده خون‌آلود جايی.
خسته در وی می‌نوازد، باد آهنگی حزين
را

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 9:27 توسط مرتضی نوروزی| |
گفته شد که علی (ع) را به شعر ستايش کن . ستايش علی (ع) لهيب قلب را فرو می نشاند. گفتم درباره اين مرد چه بگويم ؟ که: مردم خردمند را ابتدا به حيرت و بعد بعبادت خود واداشت . رسول اکرم (ص) به ما چنين فرمود: در شب معراج , هنگامی که به آسمانها عروج داد ، پروردگار متعال بر شانه ام دستی گذاشت ; که قلب من از دست خدا آرامش خود را باز یافت . و علی بن ابيطالب (ع) در روز فتح مکه در خانه کعبه; بر همانجا پا گذاشت که پروردگار من دست خود را نهاده بود. ابونواس شاعر مشهور قرن دوم هجرت , شاعر دربار هارون الرشيد
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 7:57 توسط مرتضی نوروزی| |
 
«وقتی می‌خواستم پدرم را دار بزنم، پاهایم را می‌بوسید»
سرهنگ خوئینی، معاون مبارزه با جرایم جنایی پلیس آگاهی تهران بزرگ،در تشریح این حادثه هولناك گفت: مقارن ساعت ۵ دقیقه بامداد دو برادر به نام‌های مجتبی و مصطفی با مراجعه به كلانتری ۲۰۶ «بومهن» اعلام كردند: پدر ۶۰ ساله‌مان به نام «رضا» در حیاط منزلش واقع در خیابان سپاه بومهن، خود را از درخت حلق آویز كرده و جان باخته است. بدین ترتیب بلافاصله ماموران كلانتری ۲۰۶ «بومهن» به محل حادثه اعزام شده كه در بررسی‌های اولیه از محل و پس از حضور نیروهای اورژانس مشخص شد: این شخص حدود ساعت ۲۲ روز قبل جان خود را از دست داده است.
سرهنگ خوئینی ادامه داد: درحالیكه طناب آبی رنگی بر گردن «رضا» گره خورده بود، چهار پایه‌ای كه به هنگام مرگ در زیر پای وی بوده نیز در فاصله چند متری محل اعدام، كشف شد. پس از حضورعوامل اداره دهم پلیس آگاهی در محل حادثه، در بررسی آثار جراحت در سر و صورت «رضا» مشاهده شد.
به این ترتیب در ادامه بررسی‌ها مشخص شد: «مصطفی» فرزند كوچك وی یك هفته قبل، مقارن سی‌ام تیرماه، او را مورد ضرب و شتم قرار داده كه منجر به شكستن سرش و انتقال وی به بیمارستان شده است.
به گفته سرهنگ خوئینی، در حالی كه تحقیقات پلیس در خصوص قتل احتمالی «رضا» در حال پیگیری بود، با ناپدید شدن «مصطفی»، ظن كارآگاهان نسبت به وارد بودن اتهام قتل پدر به وی قوت یافت.
بدین ترتیب جست‌وجوهای پلیسی جهت پیدا كردن «مصطفی» با كمك «مجتبی» (برادر بزرگتر) آغاز و در نهایت مقارن ششم مردادماه «مصطفی» در شهرری شناسایی و دستگیر شد.
«مصطفی»، جوان ۱۹ ساله كه ابتدا منكر هرگونه اقدامی شده بود سرانجام روز گذشته در پلیس آگاهی لب به اعتراف گشود. معاون مبارزه با جرایم جنایی پلیس آگاهی تهران، این در حالی بود كه خواهر و مادر «مصطفی» نیز مرگ پدر خانواده را خودكشی اعلام می‌كردند.
«مصطفی» در اعترافات هولناكش در تشریح روز حادثه گفت: پس از اینكه صبح روز قبل، زمینی كه در شهرستان به نام پدرم بود، با زور و تهدید به نام خودم كردم، شب باز هم به منزل پدرم در بومهن رفته و پدرم را كه در اتاق خوابیده بود، بیدار كرده و به داخل حیاط بردم.
وی افزود: در حالیكه خواهر و مادرم كه به شدت به من التماس می‌كردند، آنها را در اتاقی محبوس كرده و پدرم را كشان كشان به داخل حیاط و مقابل طناب داری كه از قبل آماده كرده بودم، بردم و در شرایطی كه پدرم به زمین افتاده و پاهایم را می‌بوسید، او را به بالای چهارپایه برده و طناب دار را بر گردنش آویختم.
«مصطفی» در ادامه اعترافاتش گفت: پس از كشیدن چهارپایه از زیر پای پدرم، مرگ او را مشاهده كردم و پس از اینكه او جان باخت، خواهر و مادرم را صدا كردم تا جسد پدر را مشاهده كنند.
سرهنگ خوئینی در خصوص علت اعلام شدن وقوع حادثه از سوی همسر و دختر مقتول، به ایسنا گفت: «مصطفی» آنها را تهدید كرده بود، در صورتی كه حرفی به پلیس بزنند آنها را نیز می‌كشد.
این در حالیست كه بررسی‌ها نشان می‌دهد: «مجتبی» از ماجرای قتل بی‌اطلاع بوده و به گمان اینكه پدرش بر اثر خودكشی جانش را از دست داده‏، موضوع را به پلیس اعلام كرد. بر این اساس تحقیقات پلیس در خصوص انگیزه متهم از قتل پدرش ادامه دارد.
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 22:21 توسط مرتضی نوروزی| |

سيد علی صالحی

 

قُمری‌های بی‌خيال هم فهميده‌اند
فروردين است
اما آشيانه‌ها را باد خواهد برد.
خيالی نيست!


بنفشه‌های کوهی هم فهميده‌اند
فروردين است
اما آفتابِ تنبلِ دامنه را باد خواهد برد.
خيالی نيست!


سنگريزه‌های کناره‌ی رود هم فهميده‌اند
فروردين است
اما سايه‌روشنانِ سَحَری را باد خواهد برد.
خيالی نيست!


همه‌ی اين‌ها درست
اما بهارِ سفرکرده‌ی ما کی برمی‌گردد؟
واقعا خيالی نيست!؟
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 22:54 توسط مرتضی نوروزی| |
این روزها وقتی از رسانه ها شاهد جنایت اسرائیل به مردم مظلوم لبنان هستیم دردی جانکاه جانمان را فرا می گیرد .

اما از سوی دیگر وقتی تظاهرات مردم کشور های مختلف در حمایت از مردم لبنان با بیرق حزب الله و عبارت " فا ن حزب الله هم الغالبون " را به نظاره می نشینیم به عنوان یک شیعه بر خود می بالیم که وعده ی خداوند حق و پیروزی ار آن حزب الله است .

یا علی مدد

نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 22:11 توسط مرتضی نوروزی| |

 

پایان دوره ی آموزشی در پادگان امام حسین (ع) ، همه ی ما منتظر اعزام به جبهه های جنگ بودیم . چند ماهی می شد که از عملیات بازی دراز برگشته بودم و برای اعزام مجدد لحظه شماری می َکردم ، عملیات مسلم بن عقیل در پیش بود ولی نشد آنچه می خواستم اما شد آن چیزی که امروز افتخارش را یدک می کشم .

....

من و حسین عراقی که در همه جا یار هم بودیم  در لبنان از هم جدا شدیم او به پادگان حزب الله رفت و من درشهر بعلبک و بعدها در شهرک اسلایبه به کار فرهنگی مشغول بودم . حشر و نشر با برو بچه های سازمان امل ، که شهید چمران و حاج سید احمد آقا بیش از همه به آنها تعلق خاطر داشتند تازه به دو شقه شده بود و از دل آن سازمان امل اسلامی ظهور کرد و...

آن روزها آنقدر با برو بچه های لبنان در هم آمیختیم که دیگر آنها جزیی از ما و ما جزیی از آنها بودیم .

......  بگذریم.

نتیجه ی تلاش برو بچه های سپاه و بسیج ظهور حزب الله بود ، و شد آنچه می باید می شد ، و حزب الله با رهبری سید عباس موسوی پیشقراول مبارزه با اسرائیل شد و جانش را نیز نثار کرد .  پس از او سید حسن نصرالله  جانانه پرچم مبارزه را در دست گرفت و حزب الله با او جانی دوباره یافت  . عملیات های بی شمار بویژه در سالهای 93 /96 و 2000 که جنوب لبنان از اشغال اسرائیل آزاد شد و مردم شادمانه به خیابان ها ریختند و با در دست داشتن پرچم حزب الله جشن پیروزی گرفتند و اشگ شوق می ریختند ، من نیزبا آنها گریستم چراکه لبنان برایم ایرانی دیگر بود .....

این روزها وقتی به صحنه های وحشتناک جنگ و تجاوز اسرائیل به لبنان عزیز را نظاره می کنم دلم می گیرد و چقدر دلتنگ آن روزهایی هستم که با برو بچه های صادق و مخلص لبنان راه های مبارزه با اسرائیل را مرور می کردیم.   

 .....

یا علی مدد

  

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 22:57 توسط مرتضی نوروزی| |