تبليغاتX
جستار

در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را

برای این همه ناباور خیال پرست

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

به پای هرزه علف های باغ کال پرست

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است

به تنگ چشمی نامردم زوال پرست

از این شعر محمد علی بهمنی خاطره ی تلخی دارم . سالها پیش هنر جویی داشتم که جوانی بود هفده ساله . حال و هوای غریبی داشت .... یک روز پدرش با صدایی لرزان تلفن کرد و گفت که اوخود را به آتش کشید ! دلیلش را کسی نمی دانست ....   وتنها این شعر را در انتهای یادداشتی که از خود بر جای گذاشت ، نوشته بود ، پدرش( سید مصطفی طیبی) را که دیدم شناختنش راحت نبود او که شاعری خوش ذوق بود و بارها به اتفاق در محافل ادبی حضور می یافتیم ، ....  تا چلهم عزیزش هم دوام نیاورد و رفت ...     

یا علی مدد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 22:26 توسط مرتضی نوروزی| |
فال نیک

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟


قیصر امین پور

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 0:43 توسط مرتضی نوروزی| |

تعطیلات نسبتا" طولانی آغازین روزهای سال سپری شد . و سالی بر عمرمان افزود و یکسال به مرگ نزدیکتر شدیم ! سالی دیگر را آغاز می کنیم  و باز روز از نو و روزگار از نو، و نمی دانیم در این سراچه ی تقدیر روزگار با ما چه بازی هایی خواهد داشت !

می آییم و می رویم به درد

چیزی نیاوردیم

چیزی هم نخواهیم برد

بیهوده ماندن ، تلخ دردی بود ، اما

اما چه درد انگیز ما بیهوده می میریم !

 

یا علی مدد

نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 23:44 توسط مرتضی نوروزی| |
سيد علی صالحی 


آن روز
که نم‌نم باران هم می‌آمد،
اشتباهِ ما
شمارشِ يکی در ميانِ حروفِ دريا بود،
ما برای نوشتنِ اسامیِ دوستانمان
کلمه کم‌آورده بوديم.


نمی‌گويم از هر چه بودنِ حالای ما
آينده هم آسوده خواهد گذشت،
اما لااقل يک حرفی بزن، چيزی بگو!
رازی که باد از شمال بيايد وُ
شنيدن از جنوبِ گريه ببارد.


پس اين همان کمی آرامش بی‌جهت،
کی خواهد رسيد؟!


در حيرتم اينجا
اين بيد سر به راه ... چرا؟
چرا اين همه خسته و خاموش
از شکستنِ سرشاخه‌های بلندِ خود حرفی نمی‌زند!
آيا سکوت
هميشه سرآغازِ تمرينِ ترانه و گفت‌وگوی باران است!؟
پس تو که با فالِ سبز علف آشناتری،
بگو کی باران خواهد آمد؟
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 23:45 توسط مرتضی نوروزی| |