تبليغاتX
جستار

عيد سعيد قربان مبارک باد......به همراه معینی جامه ی احرام برتن می کنم. حضور در مسجد شجره و نیت حج مفرده و آنگاه لبیک اللهم لبیک، من استرس عجیبی دارم. بچه ها هر کدام در حال و هوای خودشان و من در فکر این که آیا واقعاً لیاقت حضور در بهترین و مقدس ترین سرزمین خدا را دارم ؟ و چرا و چراهایی که به شدت فکرم را به خود مشغول کرده است.
پس از طی مسافتی چند ساعته به محلی رسیدیم برای صرف شام که من میلی به غذا ندارم و بعد ادامه ی راه. حوالی ساعت 2 بامداد به هتل رسیدیم و پس از تجدید وضو سوار بر مینی بوس راهی حرم می شویم، خیابان های مکه، ساختمان های بلند و ذکر دعا و قلب به شدت می زند. پس از دقایقی  از درب عبدالعزیز به سمت حرم می رویم ! و خدایا به خانه ات آمدم. مات و مبهوت سر بر خاک می سایم و بار الها چه عظمتی !

هفت دور برگرداگرد کعبه می گردم. نماز طواف را می خوانم. به چشمه زمزم می روم. آبی می نوشم و دست و صورتی بر آب و آنگاه سعی در صفا و مروه تا خویشتن را با خویش روبه رو کنم در سیر و سلوکی الی الله، هفت دور آهسته و شتابان و بعد تقصیر ، تارهایی از مو و قدری ناخن به پای آن جمیل مطلق، تا از مظاهر زیبایی که از خالق زیبایی غافل می کند، دوری نمایم و باز آغاز از حجرالاسود برای طوافی دیگر و این بار طواف نساء، نسایی که شایسته مقام مادری است و بوسه بر دروازه ی بهشت و بعد نماز طواف که سنگین ترین و پر اضطراب ترین نماز عمرم بود.
پایم به شدت خسته است، نای رفتن ندارم. اگرچه در این چند روزه درد پا را به فراموشی می سپارم و سعی می کنم تا از فرصت به دست آمده استفاده نمایم.
و خدایا عجب حالی دارم. بیشتر به یک رویا می ماند تا واقعیت همه را به یاد می آورم و دعا و آرزوی برآمدن حاجات همه ملتمسین دعا......

یا علی مدد

نوشته شده توسط مرتضی نوروزی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 9:22 | لینک ثابت |
  
......
اگر مُرده‌ای، بيا و مرا ببر
و اگر زنده‌ای هنوز،
لااقل خطی، خبری، خوابی، خيالی ... بی‌انصاف!
نوشته شده توسط مرتضی نوروزی در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 22:25 | لینک ثابت |

بچه که بودم ، خیلی به پدرم علاقه داشتم . سازش را بر میداشتم و دوست داشتم من هم مثل او ساز بزنم ، اما پدرم به من می گفت : برو بچه جان ! تو ساز زدن یاد نمی گیری ! همیشه وقتی پدرم ساز می زد ، می نشستم و تماشایش می کردم وقتی هم که از خانه بیرون می رفت ، می رفتم سراغ سازش ....

.....

.....

دهقان ساده روستایی !

تو با نوای دو تارت با ما چه کردی ؟

تو با زخمه های دو تار و پنجه های خونین : " نوایی "  " مغول دختر "  " چهار بیتی " " سرحدی " " سبزپری " و... روح ما را تا ملکوت به پرواز در می آوری !

" استاد حسین سمندری " ! هنرت حالا دیگر جهانی شده است ، اگر چه تاب ماندن درفرنگ را حتی برای مدتی کوتاه نداشتی و دلت برای وطن پر می کشید و گفتی می روم ! حاضر نشدی حتی از میلان تا پاریس را برای اجرای کنسرت بروی، که من چگونه باید ۴۵ روز خواف را ندیده باشم ؟ اما حتم دارم بسیاری تو را نمی شناسند !

حالا چه جای شکایت که " شجریان " تعجب کند که فقط خانه ای با سقف گنبدی و درب چوبی داری ! حتی بیمه ی هنرمندان هم نیستی و تنها ارشاد با ماهی ۷۰هزار تومان رسالت خویش را در برابر هنرمندان بزرگی چون تو به انجام می رساند  !

پنجه های خونین تو، گواهی است بر درد جانکاه هنرمندان بزرگ این سرزمین اهورایی!

 

اما همین افتخار بس که " اخوان  " برایت سروده است :

 

قربان زخمه های تو ، خون پاش نغمه ریز

" سبز پری " است این که می زنی یا " شتر خجو "

تو با دو سیم محشر به پا کنی

شش تار خویش من شکنم یا نه ؟ هان بگو

از پنجه های تو زخم جگر ، خون دل چکان

مضراب من برنجی و مومی است ، سیم مو

تو زیر آب می بری و می دهی به دشت

دارد " شتر خجوی" تو حکم شتر گلو

استاد بی نظیر " حسین سمندری "

پر از کدام چشمه و دریا کنی سبو ؟ 

 

یا علی مدد

 

 

نوشته شده توسط مرتضی نوروزی در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 23:14 | لینک ثابت |
يك هنرمند، فكرش را آزاد گذاشت، به ايجاد اخلا‌ل در نظم عمومي متهم شد.

 يك هنرمند فكرش راه را گم كرد، از عالم سياست سر درآورد!

 يك هنرمند فكرش را محدود كرد، سوژه‌هايش بيماري تنفسي گرفتند، اثرش خفه شد.

‌  يك هنرمند فكرش خسته شد، قالبش دهن دره كرد، سوژه‌اش خميازه كشيد، مخاطبش سر خاراند و گفت: <عجب اثر ثقيلي>!

‌  يك هنرمند ديگر فكرش خسته شد، براي سوژه‌هايش مرخصي استعلا‌جي نوشت!

 يك هنرمند فكرش دنبال انتخاب سوژه از ميان مردم كوچه و خيابان رفت، به جرم سدمعبر در افكار عمومي، از كار بيكار شد.

‌  يك هنرمند فكرش قفل كرد، دربه‌در دنبال قالب نو گشت.

 يك هنرمند فكرش خالي شد. به حراجش گذاشت. يك كانال تلويزيوني آن را خريد. يك مامور اداره آب و فاضلا‌ب به مالك جديد هشدار داد!

‌  يك هنرمند ديگر فكرش خالي شد، افتاد توي كار خريد و فروش حرف‌هاي كهنه.

 يك هنرمند دور فكرش را استتار كرد. قدرت تخيل مخاطب را به كار انداخت...!

‌  يك هنرمند فكرش جلو - جلو حركت كرد، درجه آوانگارديسم خونش بالا‌ رفت.

‌  يك هنرمند فكرش سوءهاضمه گرفت، دنبال خلق اثر فرا - پسا - پست مدرن هيچ كس فهم)!( رفت. و بالا‌خره...

‌  يك هنرمند فكرش به بيماري بيش فعالي مبتلا‌ شد، ارشاد برايش استراحت مطلق به مدت نامحدود نوشت !

رويا صدر

نوشته شده توسط مرتضی نوروزی در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 22:47 | لینک ثابت |


وای باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پر مرغان نگاهم را شست
...............

حميد مصدق

نوشته شده توسط مرتضی نوروزی در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 23:5 | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar