|
فقط يک اتفاقِ ساده از خوابِ آفتاب نبود، ورنه من اين هقهقِ هزارساله را از نوحهی قُمريان نمیآموختم. "چرا غمگين نخوانم؟ پرندگانِ مُرده بر سنگفرش کوچه را بهياد آر بيدبُنانِ بیرويا را بهياد آر غروب غمگينترين طناب و ترانه، پارهی پَرتی از آسمانِ بعد از ما، و شبی که از وحشتِ واژه با ماه سخن نگفت. بیواژه مُردنِ کتاب فقط يک اتفاق ساده از سکوتِ ستاره نبود، ورنه من اين شکستنِ خويش را از انکارِ آينه نمیآموختم. "چرا غمگين نخوانم؟ |
|
عید امسال را در عزای تو نشستیم . این اولین بار نیست که عیدمان عزا می شود ! یادت هست سیزده سال پیش " مادر " هم درروزعیدی از میان ما رفت ؟ و تو سیزده سال بی مادری را تحمل کردی و مادرتحمل بی فرزندی را .
علیرضا جان !
خواب دیده اند که مادر و سه زن دیگر با پیراهنی سپید آمده اند که ترا با خود ببرند ، و فردایش تو رفتی .
علیرضا جان !
من مانده ام تو درد جانکاه این بیماری لعنتی را چطورتحمل می کردی ؟ یادت می آید بیمارستان طوس ، خاتم الانبیا (ص) امام حسین (ع) و شیمی درمانی.... تاسوعا و عاشورا را باید به " گزانه "می رفتی ، که رفتی . مثل همه ی سالها نوکری آقا را می کردی ، با آن هیئت جدید و موهای ریخته شده از داروهایی که برای مقابله با سرطان در بدنت تزریق می کردند .
علیرضا جان !
همین سه شنبه ی دو هفته ی پیش بود بیرق سرخ ابوالفضل (ع) را که بچه های سپاه از کربلا آورده بودند عاشقانه در بر گرفتی و گریه می کردی .
چهارشنبه آخرین دیدارمان بود . دیگر حرف زدن برایت مشکل بود . کنارت نشستم و تنها نگاهت می کردم . از تخت پایین آمدی که خون استفراع کنی ...
پنجشنبه غلامرضا زنگ زد که بیا . بدون آنکه چیزی بگوید که چه اتفاقی افتاده است . و من تمام راه را فقط گریه می کردم . کنار جنازات نشستم و جز گریه چه کاری از من ساخته بود ؟
علیرضا جان !
می گویند روح حاضر است و همه ی آن چرا که اتفاق می افتد می بیند ، و لابد دیدی که حمید و آقای اسدی در همان حیاط خانه ات غسلت دادند . عمو و من خلعت آخرت بر تنت کردیم و پدر نظاره گر آن چه باید به درستی انجام شود . و نمی دانم پدر این لحظات را چگونه تاب آورد ؟ عبدالله که برادری را در حقمان تمام کرد باید هماهنگ می کرد تا " گزانه " را برای مراسم تشییع آماده کنند و کرد و گفت تا فبرت را در کنا ر قبر مادر حفر کنند ، و صبح جمعه تو در جوار مادر برای همیشه آرمیدی .
غلامرضا برایت نماز خواند ، تلقینت کرد و در مراسم شب هفتم سخنرانی کرد ، و گفت : از برادر گفتن چقدر سخت است که بر او نماز بخواند و تلفینش کند و سخن بگوید . و چه مجلس با شکوهی ... دوستانت برایت سنگ تمام گذاشتن .
علیرضا جان !
سال ۸۷ را در کنار مزار تو و مادر زیارت عاشورا خواندم و چه غم انگیز سال نو را بی تو آغاز کردیم ...
علیرضا جان !
حیف که دیگر نیستی تا حرص و جوش نفهمی این و آن را بخوری .
حیف که دیگر نیستی تا مثل محرم همه ی سالها در " گزانه " باشی و خادمی آقایت را بکنی .
حیف که دیگر نیستی تا مثل همیشه نصیحتم بکنی که ارتباطم را با " گزانه " قطع نکنم .
حیف که دیگر نیستی تا خاطرات جنگ را با همرزمانت مرور کنی .
حیف ...
و هزاران حیف ....
یا علی مدد

