انگار همین دیروز بود که با بچه های مسجد ، راهی مسجد امام شدیم . حیاط مسجد مملو از مردانی بود که برای عزیمت به جنگی که تازه شروع شده بود ، راهی غرب و جنوب کشور می شدند .... آن شب به خاطرسن کم برگشت خوردم و نشد آنچه می خواستم !
شش ماه از جنگ گذشت ! بد جوری هوای جبهه کرده بودم . با دستکاری شناسنامه و بالا بردن سن، رفتم به غرب و پادگان ابوذر و سرپل ذهاب و گردان ۶ ولی عصر(عج) و بعد بازی دراز و تپه ها و سنگرهایی که تازه از دست برادران مزدور عراقی ! باز پس گرفته شد . شرایط سخت آن روزها...آب تنها برای خوردن و نان خشک و کنسرو و پای در پوتین از پنچشنبه تا پنجشنبه ای دیگر و سنگرهای پر از موشی که هر شب برسرو رویمان رژه می رفتند و فاصله ۶۰۰ متری با دشمن ....
آلبوم عکس های آن سالها را ورق می زنم .... رفته رفته جنگ سر و شکل گرفت ! لشکرها ، تیپ ها ، گردان ها و جنگ های نامنظم و شهید چمران و ابوشریف و ....
برای اعزام دوباره باید به آموزش می رفتم ، پادگان امام حسین (ع) و رزم های شبانه و بعد لبنان ... با بچه های تیپ محمدرسول الله (ص) . حاج احمد و .... به اسارت رژیم صهینونیستی در آمدند .... و ما باید کار فرهنگی می کردیم . بعلبک ، اسلایبه ، طرابلس ، نبی شیت و.... بچه های سازمان امل و دوستدران و مریدان امام موسی صدر .... و انعقاد نطفه ی حزب الله و افتخار امروز جهان اسلام ... و لبنان برایم ایرانی دیگر شد و این تعلق خاطر را تا ابد با خود خواهم داشت .....
یک هفته بود که از لبنان برگشتم ، تاب نیاوردم و راهی قصرشیرین شدم ... خانه های ویران شده از جنگ . نفت شهر دست عراقی هاست ! انفجار خمپاره و چشمان آسیب دیده از موج انفجار و بعد ترکشی در پا و یادگاری گرانقدر از سالهای دفاع مقدس ....
آلبوم را ورق می زنم ....
غرب ، قلاجه ، کردستان عراق،عملیات والفجر4 و لشکر محمد رسول الله (ص)...
شهید حاج همت که سرزده می آمد و بی هیچ تکلفی در کنارمان می نشست و انگار نه انگار که فرمانده لشکر است ... شهید دستواره ، شهید رنجبران ، شهید آجورلو و .... و شدیم نیروی مخصوصی که انواع و اقسام آموزش های سخت را پشت سرگذاشت و قرار بود با هلیکوپتر پشت عراقی ها هلی برد کنیم ... شهید صیاد شیرازی آمد و گفت: هرکس دلش نیست و نمی تواند ، خداحافظ ! که این عملیات بی بازگشت است و قطعا" همه ی شما خواهید رفت ...
حاج همت از اهمیت این عملیات گفت ، که با نیروهایی ازارتش و سپاه و بسیج به انجام می رسد ... و انگار تقدیر نبود و در لحظاتی که باید به دشمن می زدیم ، عملیات بدلیل جابجایی نیروهای عراقی و شاید به دلیل لو رفتن انجام نشد ... عملیات والفجر۴ ... وچه غم انگیز بچه ها یکی یکی پر کشیدند . برخی شهید شدند ، برخی به اسارت در آمدند ، و برخی زخمی که امکان انتقال آنان به پشت جبهه هم نبود ... از بچه های گردان تنها هفده نفر برگشتند ... و انگار دنیا بر سرمان خراب شد ! دیگر خاطراتی نبود که با خود مرور نکرده باشیم و بغض بود و آه ... ده روز بعد دوباره به خط زدیم . ۴۸ ساعت بیاده... و نشد آنچه باید می شد و باز اندوهی دیگرو بچه های دیگری که از جمع ما رفتند ....
سن و سال سربازی رسید ... نیروی دریایی و سیرجان و انزلی .... دو سال سربازی و باز دلتنگ جنگ ! دلتنگ بچه هایی که دوری از آنان برایم سخت و گران می آمد . ارتش از جنس من نبود ! اما چاره ای نبود . باید می ماندم و دو سال را تمام می کردم که کردم ...
و باز جبهه و این بار لشکر سید الشهدا (ع) و قرارگاه کوثر و هوای داغ و سوزان جنوب و دوباره غرب و قلاجه و عملیات نصر۴ و پنجوین عراق و دشت شیلر ... و چه حس زیبایی ، وقتی از رادیو مارش پیروزی می شنوی و فتحی که تو هم در آن سهمی اندک داری ....
وحالا این روزها دلم برای همسنگرانم تنگ شده است و کاش.....
یا علی مدد
روزنامه " گاردین" مثنوی" مولانا " را جزو آثار ادبی افغانستان معرفی کرد !!
چندسالی می شود که حضرت مولانا از جمع مفاخر ادبی مان هجرت کرد و راهی دیار ترکیه و اخیرا" افغانستان شد !
همین یکی دو سال پیش بود که مولانا سرایش شعربه زبان ترکی را آغاز کرد و در تذکره ای همه اصل و نسب خویش را ترک عثمانی نامید ! اما انگار جماعت اهل ترک هم مثل ما ایرانی ها قدر و قیمت اورا پاس نداشتند و امکانات لازم را برای او فراهم نکردند که او مجبور شد به دیار افغان ها برود و در آنجا به سرایش مثنوی بپردازد !
حالا که چنین است ، بهتر نیست پیش از آنکه فرهیختگان و دانشمندان ومفاخر ادبی مان جلای وطن کنند ، ما نسبت به صدور! و فروش ! آنان اقدام کنیم تا هم وضعیت اقتصادی مان را رونق بخشیم و هم از وابستگی به نفت رهایی یابیم ؟
یا علی مدد
دوستی اس ام اس زد که : تفاوت تابستان و زمستان در آن است که در تابستان برق قطع می شود و در زمستان گاز !
اگر چه زمستان را به خاطر قطع چند باره ی گاز آواره ی منزل این و آن شدیم ، اما خدا را شکر، قطع برق نه تنها ما را آواره نکرد ، که این فرصت را به ما داد، تا ساعتی را در فضایی از سکوت ، آرامش قدیمی ها را به تجربه بنشینیم ! و لااقل برای دو ساعت هم که شده از تلویزیون و کامپیوتر رادیو و روزنامه ....خبری نیست .
...راستی خدا پدر ومادر ادیسون را بیامرزد .....
فاضل را هیچگاه چنین خوشحال ندیدم ! گرچه بنای آن را نداشتم تا از وقایع شخصی چیزی بنویسم ، اما خوشحالی بی حد و حصرش مرا بر آن داشت تا این چند سطررا برای او بنویسم .
فاضل 10 ساله و شاگرد ممتاز دبستان شهید باقری ، از زمانی که راه رفتن را آموخت با توپ انس و الفتی پیدا کرد و میان همه علایقش فوتبال را بیشتردوست داشت و نسبت به سن و سالش فوتبال را خوب بازی می کرد . او حالا دیگر به جرگه فوتبالیست های حرفه ای پیوسته است ، وبا ثبت قراردادی 3 ساله رسما" به باشگاه پیام رفت تا از این پس روزگار جدیدی را در فوتبال تجربه کند .
او آرزو دارد تا روزی پیراهن پرسپولیس را برتن کند ، که امیدوارم چنین شود ! برایش آرزوی توفیق روزافزون دارم .
یا علی مدد
| |||
|
درنشست مطبوعاتي كه با حضور عليرضا قرباني خواننده و علي قمصري آهنگساز در خانه هنرمندان ايران برگزار شد،عليرضا قرباني گفت: گروه اشتياق قريب به 5 سال است كه در فستيوالهاي مختلف بينالمللي در اروپا و آفريقا كنسرت داشته است كه اين اتفاق ما را بر اين داشت كه كنسرت مستقلي در ايران داشته باشيم. | |||






