تبليغاتX
جستار

ازمحبت تلخ ها شیرین شود
از محبت مس ها زرین شود

از محبت دُردها صافی شود
از محبت دردها شافی شود

ازمحبت خارها گل میشود
ازمحبت سرکه ها مُل میشود

ازمحبت سِجن گلشن میشود
بی محبت روضه گلخن میشود

ازمحبت مرده زنده می شود
از محبت شاه بنده میشود

........

........
مولوی

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 23:5 توسط مرتضی نوروزی| |

 

آغاز فيلمبرداري سريال شهيد تندگويان در "بازداشگاه كميته مشترك ضد خرابكاري ساواك "       (موزه عبرت) بهانه­اي بود تا در فرصتي پيش آمده از زندان مخوف ساواك بازديد كنم.

در ميان همه­ي عكس­ها و نام­هاي آشنا و ناآشنا ، يك نام بيش از همه برايم عزيز است و دوست داشتني ، نام برادري كه در روزگار جواني و در سالهايي كه در حوزه تحصيل  معارف اسلامي مي­كرد و بدليل مبارزات سياسي دستگير و در همين كميته مشترك ضد خرابكاري زنداني و شكنجه و از آنجا به اوين منتقل شد و با اوج­گيري انقلاب اسلامي در سال 57 همراه با زندانيان سياسي آن سالها آزاد شد.

غلامرضا آمد با چهره­اي تكيده، دندان­هاي شكسته و بدني رنجور از شكنجه­ي رژيم ستم­شاهي . واز همان سالها بود كه ديگر رنگ مطب و دكتر را به خود نديد و هر بار بيماري­اي بر وي عارض مي­شد و مي­شود با آن دست و پنجه نرم مي­كند بي­آنكه دارو و درماني كند ! از همان سالها بود كه ديگر بدنش آب گرمي به خود نديد و حتي در سرماي كشنده زمستان هم با آبي سرد خود را استحمام مي­كند و از همان سالها بود كه ديگر روي تخت و تشك نخوابيد و ... و از همان سالها بود كه تنها مونسش كتاب بود و كتاب  ...

و حالا در بازداشگاه كميته­ي ضدخرابكاري و در كنار نامش مي­ايستم و خاطرات آن سالها­ي درد و رنج را با خود مرور می کنم ......

يا علي مدد

   

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 21:58 توسط مرتضی نوروزی| |
(گاهي اوقات بعضي ها مي گويند چرا اين سرزمين را ترک نمي کني،)


سوال نکن،

سر منزل من... سيپده دم است،

حتماً سپيده دم
سرمنزل من است،

وگرنه

تحمل اين همه غروب تاريک کجا و
من شب نشين خسته کجا؟



هزار هفته

هزار ماه

هزار مرگ و مزارمرا ببين و
بعد بگو

چرا به جای اين همه مردگان بي گور

گريه مي کنم،



من سال هاست

واژه به واژه

از وحشت گفتن گذشته ام،

من هرگز

بريده بادهاي نابلد نبوده ام.

حالا چه مي پرسي آن شب

دست تو

از هجرت دريا چه مي نوشت؟

من منزل ها سپرده ام

به اين دوزخ بي بهشت،



منزل هاي بي راه و بي رويا... بسي،

که هيچ مسافري از ميان شما

طاقت طي کردن يکي شب تاريک اش را

نداشته است.



هي زنهار گو، زنهار...،

من آسان

شکار هر کمينٍ کرده خوابگردي نخواهم شد،

با من

يکي به دو... چه مي کني از تکليف واژه ها،

من شاعرم،

و تا ماه کامل ميهن ام

خنياگر گريه هاي من است،

من

مردم ترانه خوان خويش را

ترک نخواهم کرد.

۴ آبان ۱۳۸۷
سید علی صالحی
نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 22:5 توسط مرتضی نوروزی| |