كره الاغ بالاي گور پدرش نشسته بود. به ارث و ميراث او نگاه مي كرد و با خودش مي گفت : " ارث و ميراث پدرم يك پالان و چند متر طناب و يك افسار است . پالان براي آن است كه كوهي بار برپشتم ببندند و طناب براي آن است كه بار را سفت و محكم كنند و افسار براي آن است كه به هر طويله و جايي كه خواستند مر بكشند و ببرند !"
كره الاغ ارث و ميراث را توي گور انداخت، راه افتاد و گفت : " همين طور لخت و پتي مي روم تا ببينم دنيا چه مي خواهد و چه سرنوشتي به سرم مي آيد ".
مي گويند آن الاغ از همه ي الاغ ها سعادتمندتر شد .
برگرفته از كتاب الاغي ها نوشته ي محمدرضا يوسفي
بوی گلاب و اسپند ، حیاط مسجد را پر کرده بود. دسته های عزادار گروه گروه می آمدند دور حیاط می گشتند و سه ضرب می گرفتند و ماهم نوا سرمی دادیم که : اهل عزا خوش آمدید ...
محرم که می آید حال و هوایمان عوض می شود ، و بازدلتنگ زنجیر و سینه و اقامه عزای سالار شهیدان (ع) .
مثل هر سال تاسوعا و عاشورا در مسجد محله ی قدیم و حضور در بین بچه ها و چنگ زدن به خاطرات گذشته و دنبال چیزی گشتن !
یاد محرم آن سالها و صدای طبل و سنج و زنجیر و سینه و نذری.... وانگار همین دیروز بود و حسرتش روی سینه ی آدم ....
ظهر عاشورا ، سجاده را در خیابان مجاور مسجد پهن می کردیم و نماز می خواندیم وچه آهسته که انگار در دینا هیچ کاری نداریم ! و بعد آنقدرمهربان می شدیم که گویی بوی یاس همه ی فضا را پرمی کرد!
و حالا سالهاست که در حسرت همان حال و هوای گذشته ام !
یا علی مدد
پ ن : نامه ی فاضل به کودکان فلسطینی را می توانید در اینجا بخوانید !






