تبليغاتX
جستار

ماهنامه­ی هنری ادبی فرهنگی " عروسک سخنگو" در شماره ۲۱۰ خود داستانک " شیر دیگه چکه نکرد" را توسط " محمدرضا یوسفی" و با استفاده از داستان­های دانش آموزان به چاپ رسانده است .

علاقه مندی " فاضل" به کتاب و نوشتن سبب شده است تا در یازدهمین بهار زندگی­اش اینگونه قلم فرسایی کند و احساسش را در چاپ بخشی از داستانش در ماهنامه­ی " عروسک سخنگو" به رشته­ی تحریر در آورد .

سلام.

چند روز پیش که امتحان انشاء داشتیم مانند هر روز برای سرزدن به کتابخانه ی مدرسه به کتابخانه مان رفتم.وقتی به کتابدارمان سلام کردم او من را خواست که پیشش بروم.وقتی پیش او رفتم کتابی روبرویش در حال روئیت بود.اوکتاب را به من نشان داد و من بعد از دیدن نام و مشخصات آن در یکی ازصفحات آن کتاب نام خودم و بعضی از دوستانم که با من هم کلاس بودند را دیدم.موهای تنم سیخ شده بود.فقط در آن لحظه به این موضوع فکر می کردم که به چه دلیل نام من در آن کتاب درج شده!  بعد از توضیح مفصل خانم کتابدارمان تازه فهمیدم که این موضوع به چند ماه پیش برمی گردد.روزی که خانم کتابدار از ما خواست تا داستانی بنویسیم و به او بدهیم.البته اگر کمک دوستانم و معلمانم و پدر و مادرم در یاد گیری علم و ادب و فرهنگ نبود من هرگز در راه نویسندگی یا انشاء نویسی پیروز نمی شدم.  

یا علی مدد

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 19:20 توسط مرتضی نوروزی| |

سوم خرداد سال ۶۱بود که در عملیات بیت­المقدس، خرمشهر که خونین شهرش می­خواندند آزاد شد.رادیو مارش پیروزی می­زد وکریمی با آن صدای منحصر به فردش خبر پیروزی را به سراسر ایران اعلام می­کرد.... و سرود " این پیروزی خجسته باد" با صدای گلریز از بلندگوهای مساجد پخش می­شد و... شهر پر از شیرینی و نقل و نبات بود و همه سرخوش از این پیروزی بزرگ.... و چند روز بعد مسیر فرودگاه مهرآباد تا معراج شهدا مملو از کاروان­های شهیدی بود که از فتح­الفتوح بر­می­گشتند ... و عطر شهادت بود که در خیابان­ها و کوچه­های شهر طنین انداز شد....

امسال دربیست و هفتمین سال فتح خرمشهر، مثل همه­ی سالهای ماضی مراسم گرامیداشت برگزار شد و مثل همه­ی هفته­های دفاع مقدس و بسیج ، عده­ای یادشان آمد که در روزگاری گروهی از جوانان پرشور وطن برای مقابله با تجاوز عراق راهی جنوب و غرب کشور شدند. جنگ با عراق که نه ، همه­ی جهان ....

حالا دیگر سالها از جنگ می­گذرد، رفته رفته خاطرات به فراموشی می­رود! بچه­هایی که روزگاری امامشان بر بازوان آنها بوسه می­زد امروز بر حاشیه­ها رانده شدند.....و انگار این طبیعت روزگار است که ما انسان­ها همواره گذشته­ها را به فراموشی می­سپاریم ....

 

یا علی مدد

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 20:52 توسط مرتضی نوروزی| |