تبليغاتX
جستار

دلم از مرگ بيزار است كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است...

 

..... ديگر طاقت نمي­آورم، چشمانم مي­سوزد ، ضبط صوت را روشن مي­كنم و آرام تكيه مي­دهم.... اين نواي ساز پرويز مشكاتيان است! آوايي كه انگار از دور مي­آيد، از خيلي دور..... چشمانم را مي بندم و با او همراه مي­شوم و پرواز مي­كنم و با او به رقص در مي­آيم..... و دلتنگ " بر آستان جانان" " نوا" "ماهور" دود و عود" جان عشاق" گنبد مينا" ..... مشكاتيان، شجريان و گروه عارف و سالها دلدادگي و شيدايي و " دستان" و تسلط بي حد و حصر شجريان و مشكاتيان.....

چشمانم را باز مي­كنم، خيس عرق شده­ام و چقدر برايم دلنشين و تازه بود، چرا كه رنگ و بوي زندگي مي­داد" بيداد، همايون" و شهر ياران بود و خاك مهرباني اين ديار.... و " قاصدك" كه در مغاك توقيف رفت.... چشمانم ابري است.... دلم گرفته است... و مشكاتيان رفت تا بر ملكوتيان نغمه ساز كند... پس بر او كه عروجش را ملاك خدا جشن گرفته­اند صدها بار تهنيت و بر ما كه هنوز نمي­دانيم بزرگي فاجعه را هزاران بار تسليت و تعزيت....

 قطعه ی خزان استاد پرویز مشکاتیان

یا علی مدد

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 9:24 توسط مرتضی نوروزی| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:16 توسط مرتضی نوروزی| |

"مهندس آبادی" همه هنرش ساختن و آباد کردن بود! ورزشگاه، استخرهای رو باز استخرهای سرپوشیده، زمین­های تنیس، زمین فوتبال، سالن بسکتبال وسالن والیبال و... او آنقدر ساخت و ساخت که در چهار سال  رکورد همه ي سالها را زد!

"مهندس آبادی" وقتی برای افتتاح ورزشگاهی می­رفت، کیف می­کرد و صورتش مثل دانه­های انار سرخ می­شد و یک استادیوم را به شور و هیجان می­آورد! او از بس مشغول ساختن بود که فوتبال ایران به رده­ی شصت و سوم سقوط کرد و از جام جهانی باز ماند! پرسپولیس از جام آسیا حذف شد! استقلال مدارکش را نفرستاد ! سپاهان اسیر ضدحملات حریف شد و صبا نیامده غزل خداحافظی را خواند و دست آخر ایران در المپیک زه زد! اما مهندس همچنان می­ساخت !

یک روز مهندس آبادی ! تصمیم گرفت بجای ورزشگاه نیروگاه بسازد! برای همین چند روزی را به مطالعه ساخت آن مشعول بود که بسکتبال قهرمان شد و والیبال به فینال رسید ! بچه­های محل می­گفتند آخرین بار او را در بهارستان دیدند که مثل تیم­های ورزشی حذف شد! 

یا علی مدد

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:17 توسط مرتضی نوروزی| |

        هر سالی که می­گذرد خاطراتی برایمان رقم می­­خورد که معمولا" با حسرت از آن ها یاد می کنیم، که دیگر روزگار آنقدر در حال تحول است که سال به سال دریغ از پارسال!

         در  سال­های ماضی، ماه رمضان صرف نظر از ربنای جناب استاد شجریان، اذان موذن­زاده و دعای ذبیحی، حال و هوای دیگری هم داشت . یادش بخیر! سحرها، همسایه­ها همه­ی حواس­شان بود تا کسی خواب نماند! برای همین زنگ بیدار باش همسایه این وری و آن وری به صدا در می­آمد. آن سالها مگر می­شد خانه­ای را پیدا کرد که چراغش وقت سحر روشن نباشد؟ بخصوص در جنوب شهری که ما روزگار سپری می­کردیم .... و فوتبال شب­های رمضان که تا سحر در کوچه پس کوچه­های شهر ادامه داشت .... عصر­ها که می­شد آب پاشی درب منزل و مغازه و صف­های طویل نانوایی­ها ...و حال غریبی که وقت افطار داشتیم.... و مادر که عادت دیرینه­اش این بود تا فرنی برای افطار پخت کند و فرنی برایم مترادف با رمضان بود ... و حالا سالها می­شود که از فرنی افطار خیری نیست... ودیگر کمتر کسی است که سحر نگران خواب ماندن همسایه­ای باشد... وامسال چقدر نگران بودیم تا ربنای شجریان هم از ما دریغ شود .....

 یا علی مدد

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 11:43 توسط مرتضی نوروزی| |

ستاره

سادگي

سكوت

سخن

سنگ

سوگ

سياه

 

حالا ديگر جان تو و جان هفت سين بر جاي مانده                                                                      

از سالي كه تمام روزهايش

 هزار هزار

 سرنوشت سپيد و ساده­اي كه شکفت و ......

 

یا علی مدد

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 6:6 توسط مرتضی نوروزی| |