دلم از مرگ بيزار است كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است...

..... ديگر طاقت نميآورم، چشمانم ميسوزد ، ضبط صوت را روشن ميكنم و آرام تكيه ميدهم.... اين نواي ساز پرويز مشكاتيان است! آوايي كه انگار از دور ميآيد، از خيلي دور..... چشمانم را مي بندم و با او همراه ميشوم و پرواز ميكنم و با او به رقص در ميآيم..... و دلتنگ " بر آستان جانان" " نوا" "ماهور" دود و عود" جان عشاق" گنبد مينا" ..... مشكاتيان، شجريان و گروه عارف و سالها دلدادگي و شيدايي و " دستان" و تسلط بي حد و حصر شجريان و مشكاتيان.....
چشمانم را باز ميكنم، خيس عرق شدهام و چقدر برايم دلنشين و تازه بود، چرا كه رنگ و بوي زندگي ميداد" بيداد، همايون" و شهر ياران بود و خاك مهرباني اين ديار.... و " قاصدك" كه در مغاك توقيف رفت.... چشمانم ابري است.... دلم گرفته است... و مشكاتيان رفت تا بر ملكوتيان نغمه ساز كند... پس بر او كه عروجش را ملاك خدا جشن گرفتهاند صدها بار تهنيت و بر ما كه هنوز نميدانيم بزرگي فاجعه را هزاران بار تسليت و تعزيت....
قطعه ی خزان استاد پرویز مشکاتیان
یا علی مدد

"مهندس آبادی" همه هنرش ساختن و آباد کردن بود! ورزشگاه، استخرهای رو باز استخرهای سرپوشیده، زمینهای تنیس، زمین فوتبال، سالن بسکتبال وسالن والیبال و... او آنقدر ساخت و ساخت که در چهار سال رکورد همه ي سالها را زد!
"مهندس آبادی" وقتی برای افتتاح ورزشگاهی میرفت، کیف میکرد و صورتش مثل دانههای انار سرخ میشد و یک استادیوم را به شور و هیجان میآورد! او از بس مشغول ساختن بود که فوتبال ایران به ردهی شصت و سوم سقوط کرد و از جام جهانی باز ماند! پرسپولیس از جام آسیا حذف شد! استقلال مدارکش را نفرستاد ! سپاهان اسیر ضدحملات حریف شد و صبا نیامده غزل خداحافظی را خواند و دست آخر ایران در المپیک زه زد! اما مهندس همچنان میساخت !
یک روز مهندس آبادی ! تصمیم گرفت بجای ورزشگاه نیروگاه بسازد! برای همین چند روزی را به مطالعه ساخت آن مشعول بود که بسکتبال قهرمان شد و والیبال به فینال رسید ! بچههای محل میگفتند آخرین بار او را در بهارستان دیدند که مثل تیمهای ورزشی حذف شد!
یا علی مدد
هر سالی که میگذرد خاطراتی برایمان رقم میخورد که معمولا" با حسرت از آن ها یاد می کنیم، که دیگر روزگار آنقدر در حال تحول است که سال به سال دریغ از پارسال!
در سالهای ماضی، ماه رمضان صرف نظر از ربنای جناب استاد شجریان، اذان موذنزاده و دعای ذبیحی، حال و هوای دیگری هم داشت . یادش بخیر! سحرها، همسایهها همهی حواسشان بود تا کسی خواب نماند! برای همین زنگ بیدار باش همسایه این وری و آن وری به صدا در میآمد. آن سالها مگر میشد خانهای را پیدا کرد که چراغش وقت سحر روشن نباشد؟ بخصوص در جنوب شهری که ما روزگار سپری میکردیم .... و فوتبال شبهای رمضان که تا سحر در کوچه پس کوچههای شهر ادامه داشت .... عصرها که میشد آب پاشی درب منزل و مغازه و صفهای طویل نانواییها ...و حال غریبی که وقت افطار داشتیم.... و مادر که عادت دیرینهاش این بود تا فرنی برای افطار پخت کند و فرنی برایم مترادف با رمضان بود ... و حالا سالها میشود که از فرنی افطار خیری نیست... ودیگر کمتر کسی است که سحر نگران خواب ماندن همسایهای باشد... وامسال چقدر نگران بودیم تا ربنای شجریان هم از ما دریغ شود .....
یا علی مدد
ستاره
سادگي
سكوت
سخن
سنگ
سوگ
سياه
حالا ديگر جان تو و جان هفت سين بر جاي مانده
از سالي كه تمام روزهايش
هزار هزار
سرنوشت سپيد و سادهاي كه شکفت و ......
یا علی مدد





