| سيد علی صالحی آن روز تمامِ راه
طوری در عطرِ تازهی نی و نَم نور خواب رفته بود که ما از همان اولِ پسينِ پاورچين، آهسته از چراغ و چيزی همين حدود حتی حرفی نمیزديم، میترسيديم يک وقتی مزاحمِ آرامشِ آينه يا آدمی شويم. میگويند سفر هميشه سهمی از سوالِ ستاره از شب است، اما سنگ هم در سفر زاده میشود و ريگ، و رويا کلمه، کبوتر، قشنگ، و گُل، و آشنا ... يادت هست؟ آن وقتها تو همسنِ سالهای دورِ من بودی وُ من همسنِ همين حالایِ گريهها. راستی مثل خوابی شبيهِ همين شبِ رفته که ما ناگهان برای هميشه با ماه، با کلمه، با سفر، و با کتاب آشنا شديم؟! حالا چه؟ چه از آينه يا آدمی، سَفَر يا سوالِ ستاره از شب وُ هر چه واژه در همين حدود ...؟! |
||
نوشته شده توسط مرتضی نوروزی در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 22:57 | لینک ثابت |

